لعنت به دوری

نمیشه ایران بیای و به حال خودت باشی. همه چیز اینجا رو دوست دارم جر دوست داشتن های نمایشی.. بعضی آدمها فقط تا اون حدی مهمند که باشند و سالم باشند آنقدر مهم نیستند که هر سفر مجبور باشی حتی بیشتر از یک بار ببینیشان.

بابا جان من که دو ماه پیش ایران بودم دیگه چه دیدنی؟ من می آیم ایران سرشار انرژی خونه و پدر و مادرم بشم. هنوز نرفته باید از اندوخته ام اینجا خرج کنم. این ظلمه.. دوری ظلمه و دور کردن ظلمه.

 

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
تگ ها :

شام در 130 متری زیر زمین- قسمت آخر

از تعطیلات تابستانی من فقط فردا باقی مانده و به زور بیل و کلنگ خودم را آوردم در این صفحه که تا فراموشم نشده قسمت آخر سفرم را بنویسم.

دوشنبه روز اول مدرسه بود. لزومی نداره از سخنرانی ها بنویسم که خیلی طولانی و کسل کننده خواهد شد. تا ساعت ۶ سخنرانی بود و بعد از آن من برانامه داشتم که شهر را بگردم. دم در محل برگزاری کنفرانس کاترین(استادم) را دیدم که او هم می خواست با بقیه ی فرانسوی ها شام بخورد. برنامه ام را بهش گفتم و و گفت چون تولد خواهرش نزدیک است تصمیم دارد برایش گردنبند کهربا بگیرد.

لهستان پر بود از کهربا های قشنگ. یکی از سوغاتی های اصلی لهستان همین کهرباست در غالب زینت آلات و مجسمه های کوچک و آبژور . من از آنجایی که اخیرا یک گردنبند کهربا از ایران خریده بودم برای خودم چیزی نخریدم اما بعد از برگشت و مقایسه گردنبندی که برای هما جون خریدم فهمیدم میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!

خلاصه با کاترین پیاده تا قصر معروف شهر دوست داشتنی کراکو پیاده رفتیم. و در راه کاترین کلی از اطلاعات عمومی اش را به من منتقل کرد. گویا در اطرف کراکو همان جایی قرار دارد که یهودی ها را سوزاندند و الان تبدیل شده به موزه. کاترین می گفت شاید تجربه اش برای یک بار در زندگی بد نباشد اما وحشتناکترین جایی است که تا به حال دیده. موزه و آثار باقیمانده از سوزاندن مثل تپه ای از موی کسانی که قبل از سوزاندن موهایشان را کوتاه می کردند تصور لحظه به لحظه ی این شکنجه را ممکن میسازد و همین آنرا به قول کاترین وحشتناک کرده بود.

از آنجایی که من کم حرفم و فرانسوی ها بسیار پر حرف در تمام طول راه کاترین حرف می زد و انقدر خوشان خوشان رفتیم تا قصر بسته شد و نتوانستیم داخل قصر را ببینیم اما در محوطه خارجی اش که روی یک تپه و کنار یک رودخانه به نام ویستا قرار داشت راه رفتیم و عکس گرفتیم که خیلی زیبا بود.

در راه برگشت رفتیم "میدان بازار" و کاترین از بازار برای خواهرش گردنبند و دستبند خرید و همان جا ایده ی خریدن کلی خرت و پرت رنگی در ذهنم تبدیل شد به خریدن کهربا که به نظرم با ارزشتر خاص تر و کم حجم تر بود. و پولم را هم دور نمی ریختم. بعد از خرید در یکی از رستورانهایی که به میدان باز می شد نشستیم و شام خوردیم و دقیقا سه ساعت حرف زدیم!!! تعجب نکنید این غذا خوردن فرانسوی ها معروفه اینقدر لفت می دهند که آدم دوباره گرسنه اش میشود!
ما خانمها را سرمان را بزنند، تهمان را بزنند باز خاله زنکیم حالا هر چقدر هم ادعای علم و تحقیق و برابری با مردان بکنیم! البته من که خیلی خوشم می آید و زنی که اینطوری نباشد به نظرم زنانگیش کمه! اینها که گفتم مقدمه ای بود به حرفهای آن شب من و کاترین که از فرزند خوانده ی ماریا که معلول از آب در آمد و بچه های سیاه پوست الیزابت حرف زدیم تا موزه های فلورانس و غیره!!

شب فکر کنم حدود های ساعت ده بود که برگشتم خانه و طبق معمول اینترنت و اخبار ایران و تلفن با خشایار.

از فردای آن روز بیشتر وقت به علم می گذشت که بسیار هم مفید و لذت بخش بود.. تا روز آخر که برنامه ی شام کنفرانس بود و یک گردش توریستی.. البته برعکس!

برنامه بازدید از معدن مشهور نمک که در نزدیکی کراکو قرار داشت و بعد طبق معمول تمام کنفرانس ها یک شام معمولا مجلل.

نمی دانم چرا تمام مدت تصور من از معدن غار بود و یاد غار علیصدر می افتادم. اما وقتی که رسیدیم آنجا تازه یادم افتاد من تا به حال معدن ندیده ام. تا چه برسد به این یکی که از نوع توریستی بود.

روزگاری یکی از منابع درآمد مهم کشور لهستان همین نمک بوده. نپرسید کی، که نمی دانم انگیزه ای هم برای گشتن ندارم ! فقط آنچه دیده ام را نقل می کنم.

پله های چوبی را تا ١٣٠ متر زیر زمین طی کردیم. همه جا نمک بود ، زمین ، سقف، دیوارها جالب اینکه از نمک مجسمه هایی ساخته بودند که بعضی هایش مال همان دوران قدیم بود که معدن چی ها ساخته بودند و به طبع خیلی ها یش هم جنبه ی توریستی داشت که نشان می داد معدن چی ها چطور کار می کردند و حتی در آن عمق اسب هم نگه داری می کردند.

و اما، و اما آنجایی که دهانم از حیرت باز مانده بود اینجا بود:

 

بله کلیسایی از نمک، به غیر از صندلی ها همه جا نمکیه، حتی لوستر هم از کریستالهای نمک ساخته شده. دیگر تصویر گویای همه چیز هست حرفی برای گفتن ندارم.

و حرف آخر اینکه یک رستوران بزرگ در همان ١٣٠ متری زیر زمین بود که شام کنفرانس را آنجا خوردیم و بعد از شام اساتید و بزرگان مراسم رقص لهستانی راه انداختند و استاد خودم هم به جمیع رقاصان پیوسته بود.

 

خلاصه اینکه شرمنده کردم و این قسمت آخر را بعد از دو ماه ارسال می کنم. خدا کمی به من قلم روان عطا کند. الهی آمین:)

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
تگ ها :

شام در صدو سی متری زیر زمین- قسمت دوم

یک هفته پیش قبل از رفتن به آلمان اینجا کلی عکس گذاشتم و ادامه ی سفر را مصور نوشتم اما همه اش پرید من هم بی خیال شدم و بستم.

دیشب از آلمان برگشتم . کنفرانس بین المللی آی سی ام بود و من هم یک پوستر داشتم. خلاصه الان خاطراتم قاطی شده اما سعی می کنم خاطرات لهستان را زنده کنم.

که البته زیاد هم سخت نیست چون خاطرات خارج کنفرانسی زیاد نیست. بیشتر وقتم در کنفرانس می گذشت. و اما:

اولین منظره ای که از قلب شهر قدیمی دیدم این بود:

این برج ساعت در کنار یک میدان چهر گوش بزرگ قرار داشت.. البته بزرگ که می گویم یعنی یک سوم میدان عزیز نقش جهان. اولین حرکت توریستی ام بالا رفتن ازپله های طاقت فرسای این برج بود. این عکس ها را از بالای برج گرفته ام:

یک ضلع این میدان بازار سر پوشیده ای بود که وجه نام این میدا ن هم بود، میدان بازار، اولین عکس العملم با دیدن بازار یک لبخند از سر ذوق بود و با هر قدم و دیدن رنگهای شاد و سوغاتی های دوست داشتنی بیشتر گل از گلم می شکفت و چمدان پر از سوغاتی را تصور می کردم. تصوری که فرصت عملی شدن نیافت.

 

بعد از کمی گشت وگذار در اطراف میدان ساعت مهمانی شروع کنفرانس نزدیک می شد و نقشه به دست راهی محل مورد نظر شدم. یک ساختمان قشنگ قدیمی بود  که گویا کاج کراکو بود و در حیاطش که از چهار طرف با سختمان محصور بود از ما پذیرایی شد. همگی کارت هایی را که اسممان رویش نوشته شده بود را به گردن انداختیم و لبخند زنان خوردیم و نوشیدیم. در آنجا با یک دختر قبرسی که در انگلیس درس می خواند دوست شدم به اسم مارینا. دوستی ای که ادامه پیدا نکرد. سه هفته می شود که ایمیلم را که برای تبریک تولدش فرستاده بودم جواب نداده. دبیر کنفرانس و مدرسه هم با تک تک دویست سیصد نفرمان دست داد و خوشامد گفت.

در راه برگشت با مارینا در میدان بستنی خوردم و به شوق پیدا کردن "ساکت" اینترنت به سمت خوابگاه حرکت کردم. و بالاخره "ساکت" اصلی را پشت پرده پیدا کردم و له له زنان به انترنت وصل شدم! خبر نداشتم تا این حد وضعم خرابه!!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩
تگ ها :

شام در 130 متری زیر زمین! قسمت اول

یک هفته است که از لهستان برگشته ام. دوشنبه ششم جولای ساعت ٧:۵۵ صبح به سمت شهر کراکو پرواز کردم. علی رغم اصرار من خ ش ا ی ار هم تا فرودگاه آمد بدرقه ام. درسته که اصرار داشتم که نیاید اما این مقدار توجه و اهمیت دادنش واقعا برایم با ارزش است. خلاصه در فرودگاه کاشف به عمل امد که مراد، ارستید ، الیویه و هانری هم در هواپیمای من هستند. ( این سه نفر آخر از محققین ال. پی. ان هستند)

پرواز با هواپیمای ایزی جت بود که از شرکت های ارزان قیمت هواپیمایی است . اما هواپیمایش خیلی نو و تر و تمیز بود . در طول پرواز دو ساعته ی مان از "تکس فیری" داخل هواپیما عطری را که قبلا با خشایار نشان کرده بودیم برایش خریدم.

ساعت ده  صبح به مقصد رسیدیم و من چون باری نداشتم بلافاصله خارج شدم و از باجه ی اینترنت فرودگاه رسیدنم را به خانواده اطلاع دادم. گویا در این فاصله بقیه منتظر من شده بودند که با نیامدن من خودشان به سمت هتل حرکت کرده بودند.

محل اقامت من با بقیه ی فرانسوی ها فرق داشت کمی دور تر از مکان کنفرانس بود و هتل هم نبود، خوابگاه دانشجویی بود. از آنجاییکه کم مانده بود به خاطر کمبود بودجه من را این سفر همراه خودشان نبرند من ارزانترین همه انتخابها را انتخاب کرده بودم و از خیر این مدرسه و کنفرانس به هیچ قیمتی نگذشتم.

راننده ی تاکس یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. آدرس را نشانش دادم و راه افتادیم. جاده سر سبز و زیبا بود. همینطور که منتظر بودم جاده تمتم شود و وارد شهر شویم راننده گفت رسیدیم! یعنی چهره ی شهر همینه؟ یعنی اینقدر متفاوت؟ در حالی که این سوالها در ذهنم پرسه میزد با چمدان و لوله ی بلند و مزاحم پوستر به سمت ورودی خوابگاه حرکت کردم.

خوشبختانه بالفاصله کلید اتاقم را دادند و یک کابل هم برای وصل شدن به اینترنت گرفتم و از این بابت که اینترنت دارم بسیار خوشحال بودم. بعدا فهمیدم که هیچکدام از هم سفری ها در هتل هایشان اینترنت مجانی در اتاق ندارند!. شمارهی اتاقم ٣۴۵ بود و مسیرش کمی پیچی وا پیچ اما بالاخره رسیدم . اتق بزرگی بود یک راهرو گوتاه در ورودی قرار داشت که آشپزخانه بود و در حمام و دستشویی هم به آنجا باز می شد. و بعد وارد اتاق می شدیم که خیلی پر نور و تمیز بود با کلی کمد و یک تخت دوطبقه و میز و صندلی. از اینکه باز هم خدا من را جای بدی نفرستاده بود کلی شکرش کردمو بلافاصله دنبال "ساکت" کابل اینتر نت گشتم که پیدا نکردم. از آنجاییکه کابل به "ساکت" تلفت هم می خورد گفتم خب شاید این دوتا یکی است اما اینترنت کار نکرد و بسی پکر شدم.

بعد از یک دوش و کمی چرت زدن ساعت دو بعد از ظهر گرسنه به دنبال لقمه نانی از خوابگاه زدم بیرون. در تمام این مدت حس تازه ای داشتم. اولین بارم بود که در خوابگاه تنها و در یک شهر غریب پا می گذاشتم و همش به فکر بچه هایی بودم که تنها برای ادامه تحصیل از ایران خارج می شوند. حس آنها را کاملا درک می کردم. به شدت احساس تنهایی می کردم. اما این حس چند ساعتی بیشتر طول نکشید و در پایان ۶ روز سفرم توانایی این را داشتم که به تنها زندگی کردن ادامه بدهم. شاید هم چون نا خود آگاهانه اگاه بودم که این فقط یک سفر است و در طول کنفرانس دوستان فرانسوی را می دیدم. احساس غربتم از بین رفته بود.

در نقشه یک قسمتی را به اسم شهر قدیمی نامگذاری کرده بودند که مکان کنفرانس و مهمانی افتتاح کنفرانس هم در همان قسمت بود. نقشه به دست به سمت شهر قدیم راه افتادم. چهرهی جاده مانند شهر بعد از ده دقیقه پیاده روی از بین می رفت و اولین نماهای شهر کراکو مقابلم نمایان میشد و جواب سوالاتم داده میشد که نه! چهره ی شهر جاده مانند نیست و به تعریف کراکو شهر ساختمانهای کثیف و کهنه و قدیمی در ذهنم نقش می بست. با هر قدمی که بر می داشتم این تعریف عوض میشد و وقتی به قلب شهر قدیمی رسیدم کراکو شد شهر دوست داشتنی و زیبا!

ادامه دارد.

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
تگ ها :

سلام

سلام

_ دل و دماغ که نداریم.. پرسیدن هم ندارد.. نوشتن هم ندارد چون به اندازه کافی نوشته خواهد شد.
_ پس فردا می روم لهستان، کنفرانس فیزیک. قرار است یک پوستر ارائه بدهم.

_ حراج اینجا شروع شده و امروز می رویم یک نگاهی بیاندازیم دوتایی.

_ به فکرم زده بعد از گرفتن دکتری به امید خدا و خودم البته، برم یک فوق لیسانس فیزیک نظری بگیرم!!! شاید زده به سرم و بعدا از سرم بیفته! اما احساس کمبود می کنم در زمینه ی تئوری.

_ این وبلاگ هم زیاد ظاهرا به مذاق من خوش نیامده که انقدر دیر به دیر به روز می کنم. اما خب بودنش را ترجیح می دهم.

_ این فیس بوک هم مثل شراب و قمار می ماند، سودهایی دارد اما ضررش از سودش بیشتر است! خدا من را به راه راست هدایت کند. نصف سال اولم را آتش زدم خجالت هم نمی کشم. حالم بده... یک دارویی برای ترک سراغ ندارید؟

_ در برهه ی تازه ای قرار دارم ... دیدگاه هایم دارد تغییر شکل پیدا می کند مرز چهار چوب عقایدم عوض شده دیگر آهنی نیست. پلاستیکی شده ، راحت خم می شود. شاید این همان چیزی است که همه بعد از مدتی دوری از فضای ایران تجربه می کنند. خوب است یا بد است نمی دانم. اما همیشه از خدا می خواهم که من را به حال خودم رها نکند. دچار توهم و غرور هم نکند. درست زندگی کردن خیلی سخته. دردناکه.

_ باید برای خودم بنویسم و خودم را نقد کنم.. اینجا جایش نیست.

_ روزهای خوبی نیست در یک کلام... غصه دارم... دردمندم.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها :

همراهی با غافله

سلام

١.شروع می کنم به نوشتن به این امید که نوشتن فراموشم نشده باشد!! خب تا جمعه چیزی نمانده و ما بسی هیجانزده اییم که چه می شود... این اواخر واقعا سرمان گرم بود مخصوصا در فیس بوک دیگه همه سبز شدند به جز ما.. حوصله ندارم در این باره بنویسم فقط خواستم شور و هیجان این روزها را ثبت کنم... کاش ایران بودم... از دست دادم.

٢. الیویه، محقق دوست داشتنی و پر انرژی ای که پارسال در اتاقش کار آموزیم را می گذراندم در هوا پیمای ایر فرانس بود... دلم برای دختر کوچکش که عکس و نقاشیش به دیوار اتاق و صفحه ی کامپیوترش بود کباب شد... پر از شور و شوق زندگی بود... خدا رحمتش کند. چند وفت پیش قول داده بودم یک مطلب با عنوان هم اتاقی هایم در اینجا بنویسم که عملی اش نکردم.. قصد داشتم از الیویه و فیلیپ بنویسم از این دو محقق همراه و همکار و دوست و پر انرژی... یک هفته است فیلیپ سر کار نیامده... نمی دانم چطور دوباره پا در آن اتق خواهد گذاشت...  همیشه به فیلیپ می گفت : فیلو کوچولوی من...از دیشب که فهمیدم از فکرم بیرون نمی رود.

٣. کمتر از یک ماه دیگر می روم لهستان... خوشحالم.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩
تگ ها :

کدام؟

نمی دانم دیرینه بودن دوستی، دوستان دوران کودکی و نوجوانی را عزیز می کند یا تکه ای از کودکیم که آنها تداعی گرشانند؟
به تدریج دوستانم دفتر خاطرات زنده ام می شوند!

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
تگ ها :

تنبل

خسته ام می کنه این تنبل درونم.

باید به کوری چشم شیطون برم براش روسری بخرم تا کینه ام را دور بریزم.

باید کسانی را که نمی فهمم نادیده بگیرم.

حوصله ی آدم جدید و تعارف بی جا ندارم.

همه ی پیام ها را در سکوت رد و بدل بشوند بهتره.

تنبل درونم حوصله ی روابط کلامی نداره.

بعضی اوقات می گم کاش رشته ام فیزیک نبود.

تنبل درونم حال این همه درس سخت را نداره.

جاه طلب درونم بدون توجه به تنبل درونم باز هم بیشتر می خواد.

اما تنبل درونم تاب نمی آره.

 

ز دست تنبل و من هر دو فریاد

که هرچه من ببینم من کنم یاد!

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر تنبل و بر جد و آباد!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱
تگ ها : اندرونی

سال نو مبارک

سال نو مبارک

انشا الله امسال سالی‌ پر از برکت، سلامتی‌، پیشرفت، موفقیت، شادی، سفر، رئیس جمهور لایق، رشد اقتصادی، کار، استخدام و مهمتر از همه پر از یاد و دوستی خدا باشد.

۱-بارها و بارها هوس کرده بودم آخر وقت در لابراتوار بلاگ بنویسم اما چون اینجا نه ویندوزم فارسی‌ است نه صفحه کلیدم، علایقم سرکوب شده بود تا اینکه امروز که در اتاق کاترین جلوی پنجره رو به درختان جوانه زده نشسته‌ام به یاد این سایت نازنین افتادم و این شد که دارم مینویسم.

۲-خ ش ا ی ا ر قبول نشد!  همچنان سکوتم! نمیدانم به خدا چه بگویم. راستش دلم نمیاید آنقدر بدجنس باشم که برای ناراحتی خ ش ی ا ر خدا را شکر کنم! اما خدایا به هر حال شکرت بخاطر داده‌هات و نداده هات.

۳- هم اتاقی‌هایم شروع کرده بودند به تک چرخ رفتن روی اعصاب بنده. اون پاسکال که اطلاعات عمومیش به سان همان مربای الکساندر بود!
الکساندر یک ضربالمثل فرانسوی یادم داده بود که ترجمه می‌کنم:
دانسته مثل مربا میماند هرچه کمتر داشته باشی‌ بیشتر (روی نان) پخشش میکنی‌.
دیگر از کمبود اطلاعات کارش شده بود هر روز من را یاد احتمال جنگ در ایران بیندازد و با کلی‌ افاضات برای من تحلیل سیاسی کند که اسرایل ال می‌کند و آمریکا بِل می‌کند و فرانسه به عراق در جنگ ایران و عراق کمک کرده بود و تازگی‌ها هم مد کرده که مجاهدین میخواهند حکومت ایران را بر بیندازند وسبزکلافه . امروز بهش گفتم ایران کشورم است چرا فکر میکنی‌ حرف از جنگ و انقلاب من را ناراحت نمیکند. مجاهدین هم در خواب به سر میبرند و هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. کاش واقعا به فرانسوی میتوانستم بگویم " هیچ غلطی"! خلاصه تا من میامدم درس بخوانم این جناب وقت من را میگرفت. علاوه بر این احساس می‌کردم به کار گروه ما حسادت می‌کند و این انرژی منفییی که میفرستاد آزارم میداد.
الکساندر هم که داشت از حریم خودش خارج میشد. به همین دلیل تصمیم به تعویض اتاقم گرفتم و الان در کنار استاد نازنینم کار می‌کنم. ادامهٔ داستان باشد برای فردا چون هم باید بروم و هم به طور ناگهانی موتور نوشتنم خاموش شد!!! جل الخالق! ولی‌ چه کنیم دیگر اینگونه است!!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥
تگ ها :

دل خوشانه

١-نوشتم گرفته! فردا اولین پوسترم را ارائه می دهم در بهد از ظهر دانشجویان دکترای لابوراتوار. تا همین جا بس است چون می خواهم در بلاگ فیزیکیم بنویسم!

٢- این زمین شوری که خ ش ا ی ار خریده واقعا بوی گل مریم می دهد.

٣- عدس های قشنگم دارند رو به نور سر بلند می کنند و من هم همراه آنها جوانه می زنم.
به این فکر می کنم که در هر دانه ی عدس و لوبیا و نخود داخل کابینت یک زندگی بالقوه است. ( بالقوه فارسی چه می شود؟)

۴- امروز برای کمرم رفتم دکتر و فیزیو تراپی در آب تجویز کرد. قصه ام شده که چه بپوشم آخر؟!!! اما باید تا وخیم نشده خوبش کنم.

۵- دوست دارم یک ابرو وسط هفته باز کنم، یک روز هشتم و در آن روز فقط ذهنم را مرتب کنم و مسیرم و هدفم.

۶- به زودی کنکور استخدام خ ش ا ی ا ر د مرکز ملی تحقیقات فرانسه است. ته دلم می گویم راضیم به رضای خدا اما سر دلم(!) دوست ندارم قبول شود چون من حتما بر می گردم ایران و در آن صورت زندگیمان عشایری می شود. وسط دلم(!) هم دوست ندارم ناراحتیش را ببینیم. خلاصه بل بشویی به راه است در دلم!

٧- کیف می کنم مثل آدم نشسته ام و می نویسم. از دست این خ ش ا ی ا ر که همیشه در حال فیلم دیدن در اینترنت است من دسترسی به رایانه ندارم.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳
تگ ها :

← صفحه بعد