دومين هواپيما آنه!

این دومین مطلبیه که توی هوا پیما می نویسم!

میگم چقدر این قانون شکنی کیف داره ها چرا هیچ کس در هواپیماییه ج م ه و ر ی ا س ل ا م ی به من نمیگه خانم روسریتو سر کن!! هه هه!

داستان نماز خوندن من در این دوران کتابخونه نشینی هم جالبه، خوشبختانه طبقه ی پایین خیلی خلوت تر از بالا بود و سالن غذاخوری با یک شبه پاراوان از محوطه ی تلفن ها جدا شده بود و از اونجایی که اکثرا تلفن همراه داشتند اون قسمت متروکه مونده بود و یک صندلی هم اونجا تک افتاده بود که جون میداد برای عبادت! به جز اون یک باری که نماز ظهر را در متروی در حال حرکت و نماز عصر را در صف کتابخونه خوندم. بقیه ی نمازهام روی اون صندلی بود و از این کار خیلی لذت میبردم و یک جورهایی از بقیه ی نمازهام بیشتر بهم می چسبیدو دوستانه تر بود.

 امروز هم داشتیم میومدم فرودگاه خودم را برای یکی از همین نمازهای دوستانه آماده کرده بودم که خدا بهم یهک هدیه داد:  در سالن انتظار با یک نماز خونه که با کلی سجاده فرش شده بود روبرو شدم!!!

نمازخونه توی فرانسه ی لاییک!! انگار خدا یک گوشه از بهشت را بهم هدیه داده بود! خدایا باز هم ممنونم.

 در حالی که من مشغول نماز خوندن بودم یک پسر نه ده ساله هم اومد و نماز خوند!

 

یعنی من باید چند تا مطلب دیگه بنویسم تا برسیم؟؟!! هنوز دو ساعت و نیم مونده. ایا باور کنم که دو ساعت و نیم دیگه توی آغوش گرم پدر و مادرمم؟

خدایا شکررررررررر

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها :

هواپيما آنه!

این مطلب را می نویسم فقط برای همین یک جمله :

الان که دارم اینجا می نویسم توی هوا پیما نشسته ام!

 و مدتها بود که یک همچین لحظه ای را تصور می کردم البته دچار تناقص نشید ها که در پست قبل گفتم به چیزی جز درس فک نمی کردم این شیطونیه کوچک ذهنم در مقابل آ نچه که قبلا بودم هیچ حساب میشه!
الان می خوام کمی از کتابخانه ی ملی فرانسه بنویسم که تا روز آخر هم قرار بود فردای اون روز دوربین ببرم و برای بلاگم عکس بگیرم،  اما اینجورکارها یه دل و دماغی می خواد که با  درس جور در نمیاد.

خط متروی منتهی به کتابخونه، نو ساز ترین ایستگاهها را داره و قطارش هوشمنده و نیاز به راننده نداره. نکته ی جالب اینجاست که به محض اینکه از در مترو پیاده میشی و می خوای از پله برقی بری بالا یک پلاک فلزی روی زمین بین سنگفرش ها  توجه ات را جلب مبکنه،  برای چند ثانیه می ایستی بالاش تا از اون چیزی که چشمات دیده اطمینان حاصل کنی. خوب که چشماتو چهار تا می کنی میبینی که اره درست دیدی و جمله نوشته شده روی پلاک از قول حافظ خودمونه! به جمله هم که دقیق میشی می بینی که ترجمه ی این مصرعه  :

 بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است

یه کم به اطرافت نگاه می کنی یه بادی به غب غب میاندازی که آی مردم این شاعر هموطنه منه و من اصل این شعر را به زبان اصلی بلدم! اما با نگاههای سرد و عجول همیشگی مواجه میشی و سرتو میندازی پایین و در حالی که به خودت وعده ی نوشتن این کشف را می دی از پله ها میری بالا، آخه باید درس بخونی و اومدی اینجا که فقط بری کتابخونه.

کتابخونه تشکیل شده از چهار تا کتاب بزرگ!! چهارتا ساختمان در چهار ضلع یک مستطیل که هر کدومشون ادم را یاد یک کتاب که نود درجه باز شده میاندازه. تمام محوطه ی بسیار وسیع کتابخونه با چوب فرش شده و هنوز هم برای من سواله که چرا این چوبها زیر بارون خراب نمیشن. این ساختمانهایی که گفتم برای کارهای اداری و احتمالا مخازن کتابخونه استفاده میشه. سالن ها در دو طبقه دور تا دور این مستطیل عظیم قرار دارند و هر سالن اختصاص به یک شاخه ای داره و منابع مربوط به اون شاخه فقط توی اون سالن پیدا میشه. طبقه ای همکف برای استفاده ی دانشجوها و دانش آموزهاست اما طبقه زیر زمین مخصوص اساتید و محقق هاست که قوانین متفاوتی داره از جمله اینکه باید قبل از ورود به سالن جا رزرو کنی و جای رزرو شده با روشن شدن یک چراغ کوچک قرمز روی میز مشخص میشه و یک سری کتابها در این طبقه توی قفسه ها چیده نشده و  باید سفارش داده بشه که من فکر می کنم احتمالا مکان نگهداری این کتابها توی همون مخازنی هست که گفتم.. وقتی که کتابهای سفارشی برسه به سالن یک چراغ کوچک سبز روی میز روشن میشه  و باید بریم از اطلاعات بگیریمشون.
به جز قفسه ها تمام میز و صندلی ها ، مقداری از دیوار ها و کفپوشها همگی چوبی هستند که خیلی حس خوبی داره. ولی بعضی جاها دیگه به نظرم زیاده روی میاد و دلم به حال اونهمه درخت استفاده شده میسوزه! مثلا یک سالنی که حکم غذا خوری را داره برای نهار میریم اونجا تماما چوبیه از کف تا خود سقف بسیار بلندش!
خلاضه اینم گزارش گردش علمیه ما به کتابخونه ی فرانسوا میتراند!
  

نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠
تگ ها :

از امتحان خلاصانه!

در اولین لحظات رهایی اولین کاری که دارم می کنم نوشتن توی این صفحه است. هنوز5 دقیقه نشده که از جلسه ی امتحان اومدم بیرون و توی راهرو با آقای همسر رقص پای کردی کردیم. دلم می خواست وقتی اون دیمیتری روس از دماغ فیل افتاده ی خشک که سلام کردن بلد نیست از اونجا رد می شد همچنان به رقصمون ادامه می دادیم.

آخرین امتحان، بعد از امتحانهای" ترانسپورت کوانتومی در نانو ذرات" و" مواداپتیکی پیشرفته"، امتحان" رشد کریستال "بود که از همه اش برایم شیرین تر و جذاب تر بود و خیالم بابتش از بقیه ی امتحانا راحتتر. بر خلاف نمونه سوالهاش خیلی سوالهای تحلیلی داده بود و باید کلی شرایط رو در نظر می گرفتیم و یک روش پیشنهاد می دادیم. نمی دونم درست نوشتم یا نه اما از خودم راضیم و دو تا تبریک می خوام به خودم بگم : اول اینکه آفرین ساناز جون که بعد از 18 سال درس خوندن در آخرین امتحان درسیه زندگیت (امیدوارم) بالاخره فکر کردن و از مغز خودت استفاده کردن را یاد گرفتی. دوم هم اینکه آفرین که در تمام این مدتی که بلیط ایران توی کشوت بود جز به امتحان به هیچ چیز دیگه  ای فکر نکردی.

خدا پدر این کتابخونه ی ملی فرانسه رو بیامرزه که برای عضویت از آدم پول میگیره و آدم به زور ضرر مالی نکردن شامل توفیق اجباریه با تمرکز درس خوندن میشه!

و یک تشکر بسیار بسیار بسیار ویژه هم باید از مرجان گلم بکنم که دوستی را در حقم تمام کرد و یک برنامه ی بیست و چند روزه برایم نوشت. اینجا هنوز کمی باعث شرمندگیه که بعد از 18 سال درس خوندن هنوز از این یک کار (به علاوه ی چند تا دیگه) عاجزم!! اینم درست میشه... ایشا الله برای بچه هام هی برنامه می نویسم.

از آقای همسر هر چند که اینجا رو نمی خونه اما تشکر میکنم که با اینکه لباسهاشو از رو زمین جمع نکرد وزیباییه منظره ی تپه ی لباسهای خودم (که البته من که وقت نداشتم جمعشون کنم) را دو چندان کرد و اصلا غذا نپخت و خرید یکی در میون کرد، اما متشکرم که همیشه خیلی خیلی بهم روحیه داد و همیشه منو شاد نگه می داشت و فکر هله هوله ی کتابخونه ام بود و در ضمن ظرفها رو هم میشست. البته این مورد آخر عمریه و ربطی به دوران امتحانات نداره!

نیکی می دونه که اتاق من در ایام امتحانات به چه وضع فاجعه تری تبدیل میشد. الان حتما خوب می تونه اون داستان رو به یه خونه ی 40 متری تعمیم بده. نیکی می خوام برات از خونه عکس بگیرم که یه وقت نگران نشی فکر کنی من عوض شدم!!

خب فعلا همین عرایض بعد از امتحانیه بنده رو داشته باشید تا کم کم نطقم بیشتر باز بشه و بفهمم این همه شادیه سرکوب شده ی دیدار عزیزانم را چطوری تخلیه کنممممممممممممممممممممم.

آخه چطوری؟؟؟؟

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
تگ ها :

...

من فردا امتحان دارم...

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
تگ ها :

هستیم...

سلام..

من تا الان از فشار درسها جان سالم به در برده ام.

خواستم نگران نباشید!!

دعا دعا دعا کنید

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
تگ ها :