سوزنبان

سوزنبان قطار افکارم چندیست به خواب رفته
قطار سرگردان
در ریلهای پیچ در پیچ ذهنم
فرسوده میشود   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
تگ ها :

بازگشت

وقتی یک عالمه حرف به خاطر سرعت کم اینترنت و کمبود وقت تلنبار میشه نتیجه اش این میشه که یک ساعت هاج و واج مینشینم جلوی این صفحه ی سفید و نمی دونم از کجای دلم شروع کنم به نوشتن!
باز هم آخر سال شده و این حس بهاری٬ پاک از یادم برده که همین یک هفته پیش توی خونه ی خودم و پیش عزیزانم بودم. یکی از این عزیزانی که میگم کشورم و شهرمه هر چند که شهرم خاکی و کثیف و دودی و پر از چهره های مایوس بود اما دوسش داشتم.. خیلی زیاد دوسش داشتم و دارم انگار که تکه ای از وجودمه.تمام تاکسی های پاره پوره اش را هم دوست داشتم .. اما اون برجهای زهرمار ارشاد تمام سلول های بدنم را مشمئز میکرد! خدایا نسلشون را بر انداز!


 ـ یک روز با مرجان رفتیم مخابرات برای قبض موبایلش٬ تا وارد شدیم خانم های کارمند اونجا بر و بر مارو نگاه می کردند و وقتی پاسخ نگاهشونو با لبخند می دادیم بهمون لبخند میزدند٬ شک کردم ...به مرجان گفتم: اینا تورو میشناسن ؟ گفت: نه! برگشتم به خود خانومه گفتم چرا مارو نگاه می کنید ؟ چیزی شده؟! گفت: آخه شما خیلی شاد و پر انرژی هستین٬ خوش به حالتون! و بعد شروع کردن کمی غر زدن که دارن اونجا حروم میشن!
چند روز بعدش با پدرم رفتیم کفش بگیرم تا وارد مغازه شدیم مغازه دار کلی تحویل گرفت و گفت آدم چهره های شاد را میبینه روحش باز میشه٬ خصوصا جوانها که این روزها به خاطر مشکلات  دل و دماغ ندارند! دیدن یک جوان شاد آدم را امیدوار میکنه!
نمیدونم یک سال و نیم دور بودن از اون جو خفقان این ۲ سال اخیر از چهره ی من یک مرفه بی درد ساخته بود! یا شادیه دیدن عزیزانم توی چهره ام موج میزده! یا من فرقی نکرده ام و دیگرانند که روز به روز دمق تر می شوند؟ فکر می کنم مورد آخر درسته! خدایای کشورم را نجات بده. آمین


ـ هیچ وقت یادم نمیره که توی بغل نیکی اونقدر قهقه زدم که اشکم جاری شد و اونقدر اشک ریختم تا خنده ام گریه شد! نمی دونم با تمام اون خنده ها و گریه ها چی رو خالی کردم که بعدش می خواستم از سبکی پرواز کنم.
اما یک افسوس با خودم از آونجا آوردم ! جزیره ی دور افتاده ایست!


ـ برای لیلا خیلی خوشحالم. خیلی شاد و پر انرژی شده! خدا همیشه زندگیشو شیرین نگه داره.


ـ عمه ها هم واقعا منو غرق محبتشون کردند. لحظه ای هزار بار خدا رو شکر می کردم برای این همه خوبی و پاکی. روح اف ماما شاد که صفای روحش کل نسل بعد از خودش را هم با صفا کرده.


ـ عرفانه٬ زینب٬ مونا٬ فاخته فاطمه٬ مرجان٬ فرزانه٬ ساجده٬ بهنوش٬ ثمین٬ دکتر میرزایی٬ سروناز٬ سعید و سمانه را دیدم. به مریم م و رضوانه هم زنگ زدم اما دیگه فرصت نشد به شیما زنگ بزنم. دلم میخواست بیشتر ببینمش که اصلا وقت نبود.


ـ گیتی خانم و عمه مارو پا گشا کردند! البته عمه ش تنها من را!


ـ این سطور را داره یک خانم فوق لیسانس فیزیک مینویسه! آره٬ من قبول شدم!!


ـ بعد از ظهر همان روزی که رسیدم بلافاصله با یک بسته پسته رفتم پیش استاد استجم. میگفت اولین پسته ی زندگیش را هم از دست یک ایرانی خورده!!خلاصه به قول ترکها کلی به جاش افتاد!!
از همان لحظه استج من با آموزش طرز کار یک فلوریمتر شروع شدو تنها مشکل این بود که اتق درست حسابی نداشتم ٬ یک میز گوشه ی راهرو بهم داده بودنند که بهم حس یک کارتن خواب را میداد! مشکل دیگه نماز بود! نمیدونستم باید کجا نماز بخونم٬ می دونستم مسجد نزدیکه اما میترسیدم نشه هر روز برم و و از این بابت کلی دلم گرفته بود. اما خدارو شکر دو ر.ز بعد بهم اتق ذاند و هم اتاقیه استادم شدم! یعنی چت و بلاگ و شیطونی تعطیل! و از فردای اون روز مسیر مسجد را از نقشه پیدا کردم و به استادم گفتم اجازه هست من نیم ساعت برم بیرون ؟ گفت: از من اجازه نگیر! منم کلی شاد و شنگول راهی شدم و در نوشته ی بعدی از مسیر زیبای هر روزه ام می نویسم و عکس میگذارم.
ـ خدایا مثل همیشه و برای همه چیز ممنونم.

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :