شکرانه

۱-منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

از دست و زبان که بر آید

کز عهده ی شکرش به در آید

همین یک نکته برای شاد و راضی بودن بس. من نمی دانم، نمیدانم و نمی دانم آخر چرا، چرا، چرا از زندگی لذت نمی برند.

شادیهایمان را مشروط کرده ایم به رسیدن به آنچه که خود و خود و خودمان فکر و فقط فکر می کنیم که ما را خوشبخت می کند.

این رسمش نیست.من ایمان دارم.

 

۲-دیروز یک خانم نابینا را دیدم که به جای عصای سفید یک سگ داشت.از دور ایستادم و کمی تما شا کردم، هر دو رسیدند به  جایی که مسیر باریک می شد سگ قبل از ادامه دادن٬ کمی ایستاد، دور و برش را نگاه کرد، روبرویش خیابان بود و خط عابر هم نداشت٬ احتمالا به خاطر چیزی که می خواهم الان بگویم دید ایستگاه مترویی هم آن اطراف نیست، این بود که عقب عقب رفت و خانم نابینا هم به واسطه ی یک چیزی شبیه دسته ی کالسکه ی بچه که به سگ وصل بود او را همراهی می کرد. چند قدم آن ور تر به ایستگاه مترو رسیدند و سگ قبل از اینکه از پله ها پایین برود مکثی کرد،سرش را بر گرداند و خانم نابینا دستی به سرش کشید، انگار که این علامتی بود برای اینکه بگوید« حواست باشه می خواهیم از پله  پایین بریم » . و خانم نابینا و راهنمای با وفایش با پایین رفتن از پله ها از دید من خارج شدند.

۳- بدون آن احساس عذاب آور غریبی و بی تجربگی اولین جلسه ترم جدید بسیار لذت بخش بود، تقریبا کامل(هشتاد، نود درصد) حرفهای استاد ها را می فهمیدم. خدا راشکر که این فرصت دوباره را به من داد.

قبلا تو بلاگ قبلی گفته بودم که: تا زمان پرسیدنت است تا می توانی بپرس، که زمانش که گذشت هم ندانستن عیب است و هم پرسیدن. و من خوشحالم که فرصت بیشتری برای پرسیدن دارم.

شکر و شکر و شکر.

 

 

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
تگ ها :

دلها پر از اميد

سلام

امروز شروع سال تحصیلیه٬ هنوز ساعت بیست دقیقه به هشته. ساعت نه و نیم جلسه ی معرفیه بعد پایه های فیزیک حالت جامد و بعد از ظهر هم کریستالوگرافی.
خوشحالم کلاسهایی که پارسال از دست دادم رو شرکت میکنم. و خوشحالم که مطالب درسی داره در ذهنم منظم جای میگیره. و مطمئنم هزار خیر و برکت دیگه ای هم همراه این شروع جدیده که فقط خدا می دونه و من به خاطر همشون شکرش می کنم.

با خودم قرار میگذارم که هیچوقت یادم نره : الله مع الصابرون

****

این نیکی خانم گل برای خودش شاهکاریه٬ داشتم به بابا گلایشو می کردم که اصلا خبری ازش نیست ٬ باب می گفت جواب اس.ام.اس های منم نمیده! خلاصه حلالزاده دیروز نامه داد و نوشته بود امروز ۵۵ دقیقه آنلاین بودم...
و من باز در حسرت یک چت و رد و بدل چند عکس به دلتنگیم ادامه میدهم!

****

دیشب خواب اف ماما رو میدیدم. داشت نماز میخوند. روحش همیشه شاد نازنین مادربزرگم

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
تگ ها :

فال

ساقی بیا که یار ز رخ چهره بر گرفت              کار چراغ خلوتیان باز در گرفت
آن شمع سرگرفته دگرچهره برفروخت           وین پپرسالخورده جوانی ز سرگرفت
آن عشوه دادعشق که مفتی ز ره برفت         وان لطف کرددوست که دشمن حذرگرفت
زنهاراز آن عبارت  شیرین  دلفریب                  گویی که پسته تو سخن درشکرگرفت
بارغمی که خاطرماخسته کرده بود               عیسی دمی خدابفرستاد و برگرفت
هرسروقدکه بر مه وخورحسن میفروخت        چون تو در آمدی پی کاری دگرگرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست            کوته نظرببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی که یار           تعویذ کرد شعر تو را و به زرگرفت

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤
تگ ها :

خيرمقدم

خوش اومدی ماه قشنگ   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢
تگ ها :

مخلوط

امروز به پشتوانه ی ایمیل ویلیام و جوابی که بهش داده بودند٬ کوبیدم رفتم «ژوسیو» که کلاس زبان ثبت نام کنم. حرفم را باور نکردند میل باکسشون هم خالی بود و گفتن اصلا نمیشه باید نامه کتبی بیارید. وقتی داشتم دست از پا درازتر برمی گشتم با خودم فکر می کردم اگر این اتفاق ایران افتاده بود کلی عصبانی می شدیم و می گفتیم  مملکت عقب مونده همینه دیگه٬ تو تمام دنیا کاغذ رد و بدل نمیشه٬ همه کارا با ایمیل انجام میشه و فلان و بهمان.

همیشه همین بوده عاشق هیچوقت عیوب معشوق را ندیده. غافل از این که آواز دهل شنیدن از دور خوش است!

***

از مراد می پرسم: شما چند تا بچه اید؟

میگه: دوتا ولی اصلا خوب نیست٬ سه تا خوبه.

-چرا؟؟

میگه آخه آدم مجبوره خواهرش رو دوست داشته باشه هیچ انتخاب دیگه ای نداره سه تا باشن میشه از بین دوتا شون انتخاب کرد!!!

***

از مسیری که توش هستم دارم لذت می برم .

لذتی دارد آموختن و ساختن.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱
تگ ها :

چند عکس

همچنان خانه داری ادامه داره!
برگه ام را هم دیدم داستان الکترونیک وثوق بود. اشکال نداره عوضش الان می دونم باید چطوری دقیقا بیست گرفت.
به قول بابا :
یا مکن با فیلبانان دوستی
یا بنا کن خانه ات در حد فیل
من هم برای بنا کردن خانه ام در حد فیل از ویلیام خواستم برای ثبت نام در کلاس فرانسه برام نامه بده. به استاد مغناطیس هم نامه دادم و برای مشورت باهاش خواستم که یک قرار بگذاریم. با آندره هم در مورد انتخاب درس های جدید مشورت کردم. اتقم را هم تحویل دادم و الان تو اتق آقای همسر مستقرم.
باید بشینم برای تدریس زبان هم رزومه بنویسم و هم درخواست بدم.
پاکی٬ آرامش٬ عظمت ماه رمضون را از الان حس می کنم و بی صبرانه منتظرشم. خدایا به هردومون توفیق سرشار شدن ازش را بده. آمین
فعلا تا آخر ژانویه نباید اصلا به دلتنگی فکر کنم.
راستی یک حلزون چاق قلنبه ی دیگه رو هم نجات دادم !
این هم عکسهایی از کلیسای متروکه ی دانشگاه٬ بوات بولوین و خانه ای تو اون نزدیکی ها و کبوتر شکمو نزدیک خونه:
.
  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
تگ ها :

گلايه

واما

نتیجه به خوبیه امتحان نشد٬ ظاهرا باید تمام محاسبات را به فرانسه توضیح می دادم و گرنه فکر می کنن که حفظ کردیم و من این رسمشون رو نمی دونستم.
حالا فردا می رم ورقه ام رو می بینم تا دستم بیاد چه جوری از ورقه ی بیست این همه نمره کم کرده. اما خدا رو شکر یک ذره هم ناراحت نشدم خودم از احساس خودم تعجب می کردم. بلا فاصله کامپیوتر ذهنم برای ۴ ماه آینده شروع به برنامه ریزی کرد.

فرخ و منوچهر یک هفته اومدن پاریس و امروز جلوی نتردام باهاشون قرار گذاشتیم و لی هر چی اصرار کردم نیومدن خونه و یه بسته میوه خشک هم برامون آوردم و قهوه هم مهمون کردن . الان یک کم حس معذبی دارم که چرا نیومدن خونمون. آخه گفتن یک ساعت دیگه باید بریم عجله داریم.. ولی خیلی بیشتر از این حرفا با هم بودیم. آخه چرا انقدر تعارف دارن
آقای همسر کلی از دیدنشون خوشحال شد و می گفت چقدر انرژیشون مثبت بود. فکر کنم قبلش اصلا براش قابل درک نبوده که آخه چرا من دلم می خواد دختر عمه ی مامانم رو ببینم.

خدایا شکرت به خاطر فامیلهای خوب.

نمی دونم چطور بعضی آدما به خودشون اجازه می دن در مورد احساس آدم نظر بدن... نمی دونم کدوم سنگدلی پدر و مادرش رو شامل« از دل برود هر آن که از دیده برفت» می  کنه!!!!
و تازه به آدم پیشنهاد می دن که امسال رو بگذرونی و نیای ایران به تدریج دل تنگیهات کمرنگ می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!
کورخوندید!!!
من اینقدر بی ریشه و غربزده بار نیومدن که زرق و برق اینجا بخواد خونمو برام کمرنگ کنه.

آخه به چه حقی نظر می دید؟؟؟؟ آخه کی به شما گفت نظر بدید. اصلا من اگه پدر و مادرمو فراموش کنم چی به شما می رسه که اینقدر ذوق می کنید؟ حتما می خوان برای خودشون که پدر و مادرشونو فروختن شریک پیدا کنن.
به من ربطی نداره اگه دهنمو باز کردن ( البته اینجا تو خونه ی دل خودم) ٬ خودشون پا روی دمم گذاشتن!
ولی من خدا رو دارم٬ و می دونم که اونه که تصمیم می گیره و فقط به این بنده هاش که فکر می کنن خیر و صلاح دیگران رو اینا بهتر می دونن می خندم!
خدایا به راه راست هدایتشون کن

آمین

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۸
تگ ها :

صبحانه

۷:۱۸ صبح شنبه

همیشه همین بوده بعد از یک انتظار طولانی برای نوشتن‌‌‌ سکوت می گیردم!!
هر چه به قلم التماس می کنم٬ نمی نویسد.

  

نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧
تگ ها :

خلا

بالاخره آرزوری دیرینه ی خانه داری رو امروز تا حدی عملی کردم و از صبح مشغول بشور و بساب و بپز بودم به همراه مدت مدیدی اتو کردن.از آنجایی که به قول مامانم کار خونه تمومی نداره این قصه سر دراز دارد٬ ولی اولین روز واقعیه خانه داری حسابی به من چسبید.
دیشب خواب می دیدم رفتم پیش نیکی و  اونجا خیلی شاد و پر انرژی بودم٬ آقای همسر هم از دور داشت شادیه من رو نگاه می کرد.
من در دوری و تنهایی تحلیل می روم٬ و الان در خلا کوتاه مدت درس ٬مانده ام که این همه جای خالی در وجودم را کجا پر کنم.

خدایا کوتاهش کن.

آمین.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦
تگ ها :

یک نفس راحت

خوشحالم٬ خیلی .. خدایا شکر و شکر و شکر و شکر

برابر با عرش شکر

برابر با فرش شکر

برابر با حلم شکر

برابر با علم شکر

( این هم از جمله یادگاریهای قشنگه که از اف ماما دارم)

من که عالی دادم حالا این که چه نمره ای بدن کار خداست. منم که ریشو قیچی رو دادم دست خودش... راضیم به رضایش

من منتظر یک معجزه هستم

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٥
تگ ها :

غرقه در علم!

غزاله تو بلاگش در مورد سوره واقعه نوشته بود: «عجب سوره ی توپیه این واقعه! هر بار که می خونه آدم ، انگار یه در تازه ای از معارف و نکات رو به روش باز می کنن! »

و من دیشب که برای بار n ام مغناطیس رو دوره می کردم دقیقا حس غزاله بهم دست داده بود. و در آن عوالم قبل از امتحانی به امر خطیر تحریف شعر «رابعه» پرداختم و سرودم :

علم دریاییست کرانه ناپدید!!!

البته اگه کمی طبع شاعری داشتم در ادامه به مصرع دوم  این مضمون را اضافه می کردم که: منم دارم توش غرق میشم!

اما خدارو هزار مرتبه شکر میکنم که تو این مسیرهستم و الان حس خیلی خیلی خوبی دارم که داره روز به روز به سوادم اضافه میشه و این را مدیون این شرایطی ام که خدا برام محیا کرد... شکرت نازنین.

امتحان اولی را دادم اما اینکه چطور دادم الان مشخص نمیشه چون بعد از این همه خوندن آخر سر یه سوال جدید می دن که باید آموخته هایت را روش پیاده کنی. امیدوارم و از خدا می خوام استاد بفهمه که چقدر تلاش کرده بودم.

راستی بعد از امتحان آقای همسر یک بسته پاستیل داد بهم و گفت این را «یورگن» استادش برای من خریده تا قبل از امتحان بخورم!

 یورگن برای تعطیلات هم رفته بود یونان و دیروز یک کارت پستال به دستمون رسید که از هتل یونان برامون فرستاده بوده. من واقعا مقابل این همه شرافت و بزرگی نمی دونم چطوری ادای احترام کنم. خدایا شکرت که این فرشته هاتو  توی مسیر ما قرار می دی تا بفهمیم که تا کجا ها میشه خوب بود ومتواضع و ما چقدر راه داریم.

در بعد از ظهر یک روز امتحان در مغزم جای خالیه آموخته هایی که منتقل کردم به برگه٬ درد می کنه.

برم چای سبز بنوشم.

  

نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۳
تگ ها :

باز هم امتحان

فقط دو روز مونده و من شدیدا محتاج دعا و یک معجزه ..خدایا کافیه تو بخوای.. کافیه اراده کنی ..همه رو به تو می سپارم.. حتی نگرانی ام رو....یک نفس راحت می کشم

و با یاد تو امروز رو شروع می کنم

توکلت

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱
تگ ها :

خشم

خشم کسی کند که او جان و جهان ما بود
خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱
تگ ها :

نيمه ی گم شده

نیکی به شوخی گفت: چرا دلت تنگه تو که نیمه دوم وجودت رو پیدا کردی؟!

منم به غیر شوخی گفتم: متاسفانه وجود من دو نیمه نیست که با خودم و آقای همسر پر بشه٬  جا زیاد داریم!

گفت: با اين حرفت ياد اون عكس شل سيلور استاين افتادم كه اون دايره چندين مثلث خالي داشت مي دوني دنيا همينش بده به قول يه خواننده ترك هميشه يه چيزي كمه

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٩
تگ ها :

افسوس

بعد از عمری آن لاین شده قبل از اینکه بدونه من آن لاینم برام پیغام میگذاره که :

سلام

من دل و دماغ ندارم!

همیشه همینطوره٬ تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بوده ٬ اما به سبک خودش همیشه خندان و شوخ طبع!

اون دوست داره که هیچ وقت حالش خوب نباشه٬ شاید این یک بهانه ایه برای توجیه کسی که می خواسته بشه و نشده...زیاد نمیشناسمش٬ از من بزرگتره و هیچوقت من رو محرم راز ندونسته ٬ اما دلم می سوزه وقتی توی دنیا این همه بهانه برای شاد زیستن هست چرا یک نفر هیچ وقت دل و دماغ نداره!

با خودم می گم: حتما اینطوری از زندگی لذت می بره!

هرچند مطمئنم شیرینی ای که میشه چشید رو هرگز نچشیده.

بهش می گم چرا باز دل و دماغ نداری؟

میگه: مگه بازم گفتم؟

میگم: تو همیشه اینو می گی

به سبک خودش میگه :خلاقیت ندارم چیز دیگه ای بلد نیستم.

برای من خیلی سخته که بدونی میشه زیبا تر زندگی کرد٬ ببینی کسی اینو بر خودش حروم کرده و تو هیچ و هیچ هیچ کاری نتونی بکنی.

فقط یک آه از سر افسوس..

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۸
تگ ها :

دو پيازه ی آلو

این بنفشه هم کار دست ما داد با معرفی این سایت شیرازی! دو شب پیش کوکوی کدوشو درست کردم بهتر از رزا منتظمی شد. الان هم دارم دو پیازه ی آلو درست می کنم... شیرازی ها به سیب زمینی میگن آلو!!! هه هه هه

خدایا هزار و هزار و هزار مرتبه شکرت به خاطر پدر و مادر نازنینی که دارم به خاطر خانواده ی خیر خواه و مهربون و مردم داری که دارم.. دست پدر و مادرمو بگیر همونطوی که تربیتشون همیشه تا پایان عمر دستگیر من هست و خواهد بود... هزاران بار ازشون ممنونم که طوری تربیتم کردند که لحظه به لحظه دارم از آموزش هاشون استفاده می کنم بدون اینکه لازم باشه حتی کوچکترین راهنمایی ای ازشون بخوام. خدایا هیچ وقت تنهاشون نگذار به من توفیق انجام وظیفه ام رو بده

آمین

و باز هم خدایا هزاران بار شکرت که جریان ریکی رو در من بیشتر کردی... هزاران بار شکرت که با ریکی ( نیروی هستی) می تونم نا پاکی ها رو بشورم.

خدایا به ما اجازه ی گناه کردن نده...خدایا ما رو یک دم به حال خودمون رها نکن...که می زنیم همه چیزو خراب می کنیم!

سیما دیروز عکس های ارومیه رو فرستاددلم برای تک تک اون نازنین ها خیلی تنگ شده.

دلم تنگه.... خدایا کمک کن زود برگردم.

فکر کنم فقط قبل از کنکو آینده تا این حد که امروز هست برایم مبهم بود.. به قول عرفانه آینده جان بیا دیگه ! از علامت سوال بودن خسته شدم!

اما باز خدایا شکرررررررررر نازنین.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧
تگ ها :

دوستی

سلام

ساعت ۹ از دانشگاه اومدم خونه می بینم آقای همسر نیست: حتما رفته برای مونا خونه بگیره٬اونی که بعد از ظهر رفتیم قرارداد ببندیم فهمید که اشتباه کرده و دستشویی اش مشترکه٬ طفلکی مجبور شد دوباره بگرده. وای خیلی خوشحالم مونا می خواد بیاد

خیلی خوشحالم که کم مونده تا امتحانامو عالی بدم

و باز هم خیلی خوشحالم که ماه رمضون هم در راهه.. دارم خودمو از لحاظ جسمی قوی می کنم و از خدا می خوام که توفیق بده تا همه روزه هامو بگیرم.

اصلا باورم نمیشه یک روز توی طبیعت رفتن باهام چی کار کرد٬ امروز ذهنم به طرز وحشتناکی باز  بود انقدر روان مطالب درسی میومد توش و جا می گرفت که لذت می بردم. تجربه ی بی نظیریه خدایا هزار بار شکرت نازنین که منو از طبیعتت بهره مند کردی

چند وقت پیش زی زی داشت می گفت که شوهرش اصلا دوست صمیمی نداره و یک خلایی حس می کنه و از این موضوع ناراحت بود. من اصلا ( تقریبا اصلا!!) تا دیروز که آقای همسر گفت هیچ دوستی ندارم فکر نمی کردم که منم این مشکل رو دارم... خیلی ناراحت شدم اما هیچ کاری از دستم بر نمی آد... هیچ کاریریشه یابی هم کاری از پیش نمی بره. تو این شهر غریب هم که نمیشه دوست پیدا کرد... هر چند من یه فرشتشو پیدا کردم

خلاصه این بحث باعث شد من امروز یه دو دو تا چهار تایی بکنم و دیدم که دقیقا دورم ۱۰ تا فرشته دارم و ۱۰ تا هم دوست خوب اما خب یکم فاصله شون بیشتره. خدارو هزار و هزار و هزار بار شکر کردم بابت اینهمه فرشته ی نازنین که از تک تکشون کلی درس یاد گرفتم و به همشون مدیونم و این دینمو با دعا ها و آرزوهای خوب براشون ادا می کنم

یادمه از دبیرستان خودم به این شهود رسیدم که  هیچ رابطه ای بالاتر از دوستی وجود نداره و رو این قانونم پیش رفتم و هنوزم بر همین باورم

بعضی از دوست ها بعد از مدتی تبدیل به یادگاری میشن و بودن باهاشون لذت ورق زدن دفتر خاطرات رو داره... رنگ دوستی ها به مرور زمان عوض میشه و من از این گردش زیبا لذت میبرم.

ای کاش می تونستم یه کاری برای آقای همسر بکنم

من اینارو می نویسم تا نخوانی... یادت نره( تو این شکلک ها چشمک نداره چرا!)

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت شکرت شکرت خدایا هفته ی بعدم رو پر از موفقیت و معجزه کن

  

نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦
تگ ها :

يک روز بی نظير

امروز فوق العاده بود .هوا خیلی خوب بود و با هم رفتیم جنگل بوات بولوین زیر انداز و نوشیدنی و کیک و سیب هم برده بودم طبیعت بکر و صدای پرنده ها و سکوت طبیعت به روح آدم اجازه میداد که تا بی نهایت گسترده بشه و تو اون آرامش به هیچ چیزی فکر نکنه . اول دراز کشیدم و از فرصت استفاده کردم و به خودم ریکی دادم تا هر چه بیشتر از انرژی اونجا پر بشم. نمی دونم عرفانه به کجا رسیده اما من هنوز حس کمی دارم . شاید اون چیزی که من از ریکی می خوام اون چیزی نیست که بهم می ده و اصلا مهم نیست که من چقدر حس می کنم...نمی دونم.

بعد از یک مدیتیشن حسابی کتاب بازیها رو تموم کردم. و ساعت ۵:۳۰ سرشار از آرامش و انرژی برگشتیم خونه.

دوست دارم بازم از خونه ی جدیدم ابراز خوشحالی کنم... واقعا راسته که اول جار ثم الدار!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
تگ ها :

شبانه

خوب چون من تازه کارم و کلی ذوق دارم با اینکه خیلی خوابم میاد فرصت نمیدم که حداقل امروز تموم بشه!

ما رفتیم پیام رو ببینیم که کادو شو بهش بدیم ولی وقتی رسیدیم دم استارباکس دیدم کادورو یادمون رفته!!!!! این جور مواقع خیلی حس بدی نسبت به خودم بهم دست می ده اما چون دیگه چاره ای نبود بهش فکر نکردم و به خودم قول دادم از این به بعد حواسم جمع تر باشه

پیام می گفت که وقتی ۵ ساله بوده رفته بودن گرگان و اونجابه چند تا بچه دستفروش بر خورد می کنن و مامانش میگن که می خوان یک روز به ایناطعم زندگی رو نشون بدن میرن براشون لباس می خرن و می برنشون رستورانو همینطور از یک مردی که ۱۵ ساله میاد دم خونشون و باباش کمکش می کنن گفت

حالا فهمیدم این همه برکت تو زندگی پیام ریشه در کجا داره

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
تگ ها :

روزانه

همیشه می دونستم محرمات خوراکی ( مشروب و خوک) فقط برای ضررش نیست و یک نماد برای مشخص شدن کسانی که پایبندن . امروز بعد از خوندن داستان جالوت و اینکه خدا با آب یک رود امتحانشون کرد دوباره این موضوع تو ذهنم جرقه زد که الان که هر روز یک جالوتی نیست که بگه الان خدا می خواد شما رو با آب این رود امتحان کنه هر کس بخوره یا به یک جرعه کفایت نکنه نافرمانی کرده و از ما نیست.الان این محرمات و رعایتشونه که هر روز حکم اون رود رو داره. هر کسی تو هر گروهی باشه یه نمادی از اون گروه رو همراه خودش داره... یه نماد ظاهرا بی معنی مثل رنگ  یا کلاه یا گردنبند...این نخوردن هم به سادگی همین نماد ها و همون آب بی ضرر روده.

امروزهواشناسی گفته بود هوا نیمه ابریه.. خبر خوبی بود بعد این چند روز بارندگی و سرما .ولی وقتی صبح پرده رو زدم کنار گفتم احتمالا منظورش این بوده که تا نیمه توی ابرید!

برای رفتن به کتابخونه به یاد آوریه خوب آقای همسربه جای مترو با اتوبوس رفتم . برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس باید از روی پل می رفتم اون طرف رود سن توی راه به خاطر این همه زیبایی خدارو خیلی شکر کردم.. یاد اون روزا افتادم که درسامو افتاده بودم و شدیدا افسرده بودم و خودم رو مجبور به دیدن زیبایی های مسیرم می کردم و از بزرگراه صدر که قیطریه رو می اومدم بالا خدا رو برای این همه نعمت و زیبایی شکر می کردم.هی!چقدر همه چیز عوض شده

مسیر اتوبوس هم بسیار مسیر خوبی بود مماس به رود می رفت تا کتابخونه و اکثر ساختمونهای زیبا هم دور رود متمرکز شدن... برج ایفل هم از طبقه ی اول به بالا صد در صد توی مه پنهان شده بود اگر اون آقای عرب مزاحم هم کنارم ننشسته بود لذت دیدن مناظر زیبا تکمیل بود! بعد از پیاده شدن آقای محترم تونستم برگردم و داخل اتوبوسم نگاه کنم و دیدم که ریم هم توی اوتوبوسه.

کتابخونه بر خلاف همیشه به خاطر تعطیلات خلوت بود و بعد از مدتها توی اتاق کوچک و سوت و کور دانشگاه درس خوندن ، محیط اونجا خیلی بهم چسبید.

کنار پنجره ی بزرگش نشستم تا از بیرون هم بی نصیب نباشم! وقتی همه ی سوالهامو از ریم پرسیدم دیدم چقدر من جلوترم و خلاصه نه تنها تلنگری نشد که شل تر شدم!

کم کم پیش بینی هوا شناسی هم داشت درست در میومد و رفت و آمد مردم بد جوری آدمو هوایی می کرد طوری که واقعا سرم از درس خوندن درد گرفت و زدم بیرون

به بهانه ی گرفتن کادوی اشانتیونم از ایو روشه رفتم مرکز خرید همون نزدیکی که خانومه گفت نمی دیم  منم از فرصت و داشتن دوربین استفاده کردم و از تمام چیزای قشنگ و مبتکرانه ی مغازه ها که همیشه می دیدم و دوربین نداشتم عکس گرفتم .

با مترو برگشتم که برم قو کمرقس تا برای تولد پیام کادو بخرم. یه کمربند چرم 22 یورویی رو از حراج خریدم 10 یورو الان هم احتمالا با پیام بریم بیرون تا کادوشو بدیم و  روز پر بارم تموم میشه

این هم عکسهای امروز:

 

.   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳
تگ ها :

يک روز سرد تابستانی

بازم سلام

اون روزی یادم رفت بگم که دوچرخه ام رو دزدیدن! اما اصلا ناراحت نشدم با خوابهای بدی که این اواخر می دیدم گفتم خدارو شکر اگر اتفاق بدی بود اینطوری تموم شد. خوشحالم که نسبت به فروختن موبایلم بزرگتر شدم و اشیا واقعا منو وابسته ی خودشون نکردن.

دیگه خیلی خسته شدم از درس خیلی شل شل درس می خونم اما به قول بابا نباید اجازه بدم شل بشم و باز هم به قول همون نازنین

روندگان طریقت ره بلا سپرند

رقیب عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

نمی دونم متاسفانه یا خوشبختانه این راهی که من تو زندگی انتخاب کردم خیلی سخته.

امروز هما جون نازنین از دل تنگی عصبانی شده بود که رفتی اونجا چی کار.

من خدارو هزار بار شکر میکنم برای این فرصتی که بهم داده اما ازش می خوام که این فرصت هرگز دائمی نشه.

ریم از تونس اومده ، فردا باهاش میرم پومپیدو(کتابخونه) از الان کلی ذوق دارم. امیدوارم یه تلنگر خوبی بشه که تا امتحانا سفت درسارو بچسبم. دعا کنید خیلی دعا کنید. دلم خیلی تنگه و اگه این مرحله رو به طرز معجزه آسایی پاس نکنم نمی تونم برم ایران من جدای دل تنگی حق پدر و مادرم می دونم که تنها دخترشون پیششون باشه و اگه کوتاهی کنم پیش خودم و خدا راضی نیستم. هیچ چیز از قدرتت خارج نیست خدا جون می دونم کافیه تو اراده کنی.

آمین

امروز تا دانشگاه پیاده رفتیم و توی راه یه حلزون چاق و قلنبه رو از خطر پرس شدن رو آسفالت نجات دادم

دو تا قارچ خود رو هم پای درخت دیدم

و با آقای همسر کشف کردیم که این دوچرخه های قشنگ که تازه گذاشتن برای استفاده ی عموم روکش متالیک نماش پلاستیکیه... کلی کف کردم از اون همه شباهت و ظرافت و برق فلزی ای که این رو کش ها می زدند. تازه نگران بودم تو این هوای مرطوب اینجا زنگ نزنن! غافل از اینکه صلاح و مصلحت خویش خسروان دانند!

شاید به خاطر جون حلزونه بود که دوچرخه ام رو دزدیدن!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳
تگ ها :

باز هم با نام نازنين معبودم

سلام

سلام به خودم

سلام به تنهایی

سلام به سکوت

سلام به خلوت

سلام به جای خالیه ۸۴ تا عکس توی حاشیه ی صفحه که تو هر بار نوشتن باید نگاه های جور واجورشون رو تحمل می کردم.

سلام به همه اونایی که خبر ندارم که اینجا رو می خونن و سلام به اونایی که محرم دلم هستن.

چقدر خوب حس رهایی.. آزادی از اون همه نگاه و برداشت و الان توی این سکوت می نویسم. می نویسم نه چون نوشتن بلدم

می نویسم چون نوشتن دوست دارم

چون اهل خالی شدنم و الان که نیکی نازم پیشم نیست چه جایی بهتر از خلوت اینجا

می نویسم نه برای اینکه بخوانید برای اینکه فکر کنم که کسانی هستن که می خوانند... شاید این یه جور اعلام حضور پنهانه!!

شاید یه روزی یکی از حرفای دلم به گوش رهگذری خوش آمد و من بدون اینکه بدانم موثر بودم...شاید برای این اینجا نوشتن را به سالنامه هایم ترجیح دادم. سالنامه هایم که روز نگار بزرگ شدنم بودند. از سال ۷۶ تا ۸۵ اما از سال ۸۵ نمی دونم چرا نه سالنامه سراغم می امد نه من سراغش می رفتم ...شاید بعد از ازدواج ادم کمتر خلوت می کند و شاید برای همین الان اینقدر تشنه ی خلوت و تنهایی و خودم و نوشتن از خودم هستم. نمی دونم...اصلا چرا انقدر دنبال دلیل و توجیه ام!!!

می نویسم می نویسم می نویسم... تا نخوانی

 

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱
تگ ها :