روزهای شيرين

یادش به خیر٬ سفره های ارومیه...برانی ها ٬ آب گوشت همیشه پیشنهادیه اف ماما یا کوفته و حتی نیمرو با رب که الان هر کاری می کنم به آن لذیذی نمی شود.
 وقتی که دیگه خلق همه ی مان از گرسنگی تنگ شده بود و با  شور و ولع کنار سفره آرام گرفته بودیم ٬ بیچاره کسی بود که یا از همه دیر تر می رسید یا بر حسب بد شانسی کار واجبی برایش در آن لحظه ی حساس پیش میامد که مجبور می شد بلند بشود٬
آن وقت بود که همه یاد نمکدان٬ چنگال یا لیوان فراموش شده می افتادند و با دو تا قربون صدقه و توجیه اینکه حالا که وایستادی به اندازه یک عمو زنجیر باف بد بخت را دور آشپزخانه می گردانند. طفلکی فقط با چند تا غر شیرین تمام خواسته ها را بر آورده می کرد.  

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧
تگ ها :

آخرين شب ماه قشنگ

۱.اینکه یه بلاگی اول بشه یا آخر هیچ دلیل نمیشه که منم از طرفداراش باشم یا نباشم  حالا اگه برای یک عکسش هم ملت ۵۰ نا نظر بدن. من یک حریم هایی دارم و فقط با کسانی احساس نزذیکی می کنم که حریم هاشون مثله من باشه اصلا هم دلیل نمیشه که بگم بقیه فلانن و بهمان ٬ بیا این داوری ها را به پیش داور اندازیم
فقط از یک چیزی مطمئنم اونم اینکه بدون هیچ برچسبی ازشون خوشو نمی یاد٬ نه به عقایذ کسی فحش میدم نه اهل فحش دادنم اما اصلا از کسانی که ارزشهای دیگران رو به باد مسخره می گیرن خوشم نمی اد.
۲. توی تخت نشستم و دلم می خواست فکر کنم که خوندن چند تا بلاگ رشته ی افکارم رو به هم ریخت ٬ فقط خلاصه میگم خدایا شکرت به خاطر این ماه قشنگ و عید هم مبارک و مبارک و مبارک.   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠
تگ ها :

دیدار تازه

1. مراد خیلی مهمون نواز بود، خوابگاهش هم خیلی بزرگ و راحت و قشنگ بود. کلی دلم برای بنفشه سوخت ، خیلی تبعیض نژادی  قائل شدن!!

دست پختش هم خیلی خوب بود مرغ رو تکه تکه کرده بود با بادمجون پیاز گوجه فرنگی تفت داده بود و با برنج خوردیم. می گفت اسمش هست سوته.

 

2. دیروز ظهر رفتم فرودگاه دنبا ل مونا. با یک دوستش به اسم فاخته اومدن< یک پسر دیگه هم از هم کلاسی هاشون اومده بود فرودگاه. با هم تاکسی گرفتیم و تا دم خونشون رفتین و منتظر صاحبخونه شدیم خوشبختانه زودتر از قرارمون رسید خیلی هم مرد خوبی بود خلاصه خونه ی نقلی و با معماری خاص پاریسی رو ازش تحویل گرفتیم . با اینکه به مونا آمادگی داده بودم اما باز شکه شده بود که چقدر کوچیک و قدیمیه ولی هممون کف کرده بودیم که چقدر خوب یک تخت دونفره، کاناپه، تلویزیون، میز، 4 تا صندلی ، دوتا کمد، گاز، ظرفشویی، حموم و دستشویی رو توی 10 متر جا داده و جا برای رفت و آمد هم هست!!! تازه به قول فاخته آخرش جا هم اضافه اومد! همه وسایل خیلی تمیز بود و از همه ی اینها بهتر محله اشون بود که خیلی خوب بود هرچی مغازه و مارک و مرکز خرید بود دورشون ریخته دیگه اصلا لازم نیست برای خرید زیاد از خونه دور بشن.

بعد از جا به جا شدن با هم رفتیم موسسه شونو پیدا کردیم و کلی هم راه رفتیم اما با اینکه دیر رسیدیم اما حداقل مسیر رو یاد گرفتیم خوشبختانه فاخته بر خلاف من و مونا جهت یابی و نقشه خونیش خوب بود! خلاصه دیگه یک ساعت مونده بود به افطار که کارمون تموم شد و دیدم دیگه میمیرم بخوام گرسنه برگردم خونه و خودمو افطار پیششون دعوت کردم و اگر آقای همسری در کار نبود شدیدا دوست داشتم که شب هم اونجا بمونم ( جا میشدم!!!) و افطار نون و پنیر مفصل با خرما های خوشمزه و سوپ آماده ی باز هم خوشمزه خوردم و کلی لذت بردم .

روز خیلی خوبی داشتم شب با تمام خستگی اما خیلی شارژ و پر انرژی برگشتم خونه. خودم تعجب می کردم که چقدر دیدن دوستم توی روحیه ام تاثیر داشته و باز ایمان آوردم که من در غربت خیلی زود پیر خواهم شد. من به تک تک کسانی که دوستشون دارم احتیاج دارم.

 

3. از فاخته دیروز یک درس جدید گرفتم اینکه تو فیزیک مهمتر از دانش نحوه ی فکر کردنه. مهم نیست اگر وارد یک گروه جدید بشم و چیزایی که اونا می دونن رو ندونم مهم اینه که در لحظه درست فکر کنم و حتی این تازه واردیمو امتیاز بدونم چرا که من ابزارم با اونا فرق می کنه!

 

4. هرچی فکر می کنم اصلا نمی تونم کار هستی رو تو جیه کنم کاری که کرده از خورشید هم روشن تر بوده که نباید می کرده ، اصلا نمی  تونم حتی باهاش همدردی کنم و اصلا نمی دونم چی تو مغزش می گذره . تو دوستای من این کار محال بوده محال. اینقدر هم یک دنده هست که می دونم باز به مسیرش ادامه میده! هستی جان ناراحت نشو کسی تورو نمیشناسه اما از دستت عصبانیم در حد خودم.

 

5. این روزای آخر ماه رمضون گیج میزنم، خدا کنه جمعه عید بشه ای خداااااا

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۸
تگ ها :

زنبور

۱.الان عرفانه میگه چرا اینقدر از سگها می نویسی٬ اما آخه اگر شما یک سک کوچولوی سیاه که لباس زنبور تنش کرده بودن با دوتا بال سفید کوچولو و دوتا شاخک نارنجی نمی اومدید اینجا و ازش بنویسید!!

۲.یکی از جاهای قشنک پاریس نونوایی هاشه که آدم رو یاد کارتونهای بچگی میندازه٬ در واقع نونوایی هاشون همون قنادی های ماست به علاوه اینکه برای ناهار ساندویج هم می فروشه و صبحانه هم برای صبحانه. امروز که از کنار یکی از این نونوایی ها میگذشتم دیدم کلی آدم رو به شیشه رو به خیابون ٬ پشت میزی که صاحب مغازه اونجا تعبیه کرده بود٬ داشتند ساندویج می خوردنند. ایده ی خیلی جالبی بود اگر روزه نبودم با دیدن اون همه دهان جنبان!! حتما وسوسه می شدم می رفتم تو.

۳.امشب افطار میریم پیش مراد٬ ببینیم غذای ترکیه ای چه مزه اییه.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٢
تگ ها :

اندر شباهات ما و سگها!

دیدن انواع و اقسام سگها و همینطور ملیت های جور و واجور در خیابان من را به نتیجه ی جالبی رسانده: نژاد ما٬ یعنی اگر اشتباه نکنم نزاد سفید پوست٬ مانند سگها هستیم ! همه جور مو و بینی و قد و رنگ و هیکل و حتی حرکات و طرز راه رفتن٬ در نژاد ما دیده می شود.
حتی به نظر من سگ هر فرد تا حدودی نشان دهنده ی شخصیت خودش است. مسلما تفاوتی بین کسی که یک سگ گرگی با ابهت را به سگی(!) انتخاب کرده و کسی که یک سگی که از ریزه میزه بودن و به قولی «گوگولی مگولی» بودن بویی از «سگی»  نبرده وجود دارد!
اما از طرفی نژاد زرد پوست و سیاه پوست به گربه ها ( یا هر حیوان دیگری که دوست داشتید که تنوع سگها را نداشته باشد) می مانند. همانقدر که انواع مختلف گربه ها با هم تفاوت دارند آنها هم از هم متفاوتند. همانقدر که احتمالش هست که گربه ای با گوشهای آویزان ٬ موهای فرفری یا فک کشیده٬ ببینید٬ به همان اندازه احتمال دارد که یک زرد پوست با بینی عقابی یا یک سیاه پوست با بینی قلمی ببینید!
خالی از لطف نیست که بگویم ترکیب نژاد زرد و سیاه گاهی ترکیب بسیار خاص و زیبایی می شود که البته تشخیصش با وحود ویژگی های خاص این هردو نزاد اصلا مشکل نیست.
  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧
تگ ها :

هفته نامه

سلام

الهی سینه ای ده آتش افروز                            در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست            دل بی سوز غیر از آب و گل نیست
لبم پرنکته گردان سینه پر دود                          زبانم کن به گفتن حکمت آلود
                                                                                                                نظامی گنجوی  

۱. مهرناز اومده٬ فعلا تو کفه!! از سرما٬ از مردم٬ از ساختمونا و از قیمتها! کمی همه چیز خورده تو ذوقش!
خوشحالم دوستانم هم مثل خودم حقایق رو می بینند و اسم و رسم کورشون نکرده!! ( توی این لیست من چشمک نیست چرا)

۲.دارم و می خواهم modelisation عالی یاد می گیرم و بگیرم! spectroscopy هم محاسباتش زیاد شده، استاد هندیمون هم چندان جالب درس نمیده. از مستمع آزاد بودن سر کلاس فیزیک بسیار لذت می برم می خواهم مطالب ملکه ی ذهنم بشه.

3.پنجشنبه مراد ما رو افطار خوابگاهش دعوت کرده ، هر چند خودش اهل روزه نیست اما خیلی احترام میگذاره، این خیلی برام قشنگه.

4.فکر کنم اگه خدا بخواد کار مونا هم درست بشه، خوش به حال من.

5.می خواستم کم کم اینجارو از روزنگار شخصی بودن در بیارم اما انگار نمیشه آدم در دوری از دوستان و فامیل انگار نیاز داره اینطوری پیششون باشه، فعلا ادامه می دم!

6.خدایا کمکم کن انتخاب درستی بکنم. (الان هستی می پرسه چه انتخابی؟؟؟ منم نمی گم!! هه هه!)

 

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٦
تگ ها :

باز هم از افاضات من!

«خشت اول چون نهد معمار کج»
میشه کمی ایستاد( حتی چند سال) دونه دونه خشت ها رو صاف کرد تا اولین خشت
تا اینکه
تا ثریا نرود دیوار کج!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٤
تگ ها :