تولد

۱. با یک هفته تاخیر تولد همسر جان رو همراه با تولد ستایش و همسرش در خانه ی ما گرفتیم.خیلی خیلی خوش گذشت اما تا امروز دارم جبران خواب می کنم٬ مهمونا ساعت ۳ صبح رفتند!!!! شب با هم پانتومیم بازی کردیم و کلی خندیدیم. شهرام دوست ستایش اینا هم بود و من می خوام کمی راجع به این اقای محترم بنویسم که جدیدا خیلی من و اقای همسربراش احترام قائلیم و من اسمش رو به لیست بلند و بالای افراد مجرد توی دعاهام اضافه کردم!

-شهرام می گفت تو ایران یک خونه ی حاضر و آماده برای شروع زندگی داشته و مثل خیلی ها سر کار می رفته اما احساس می کرده دیگه روزهاش تکراریند و سرش خورده به سقفی که دیگه نمی تونه از اون بلند تر بشه ٬ این میشه که به تشویق پدر در سن ۳۵ سالگلی تصمیم می گیره درسش را ادامه بده و برای دوره ی مستر میاد فرانسه و الان هم بدون بورس دکتراش را شروع کرده. می گفت رشته ای هم بوده که بورس داشته اما موضوش براش جالب نبوده و به سفارش پدرش پول را در آخرین درجه ی اهمیت قرار می ده و می ره دنبال علاقه اش. و در هزینه های اضافی صرفه جویی میکنه. (ساعت ۳ از خونه ی ما هدفون به گوش پیاده رفت تا خونشون). از دیدن افرادی که از روزمرگی فرار می کنند و حواسشون هست که یک بار به این دنیا آمدند و تو این یک بار باید تا می تونند این دنیا رو بیشتر کشف کنند لذت می برم. ان شاءالله که موفق باشه و یک خانم خیلی خوب هم پیدا کنه و یک زندگی خیلی زیبا تشکیل بده.آمین

-جهت اطلاع فاخته ی عزیزم میگم که همسر جان از هر دوتا بازی کلی استقبال کرد و هر شب با هم با اون چوبیه بازی می کنیم و خودش هم هر از گاهی یک زور آزمایی ای با مکعب می کنه!
راستی گفتم فاخته اینم بگم که مهرناز و یاسمن یک تحلیل خیلی جالب از شخصیت فاخته کردند که من کلی تعجب کردم که اعتماد به نفس چقدر می تونه مهم باشه که در نگاه اول یاسمن و مهرناز می گفتند فاخته شخصیت خاص و جذابی داره (که نگفتند چطوری اما منظورشون تحسین بود) و کاملا مشخصه که خودش از این شخصیتش بسیار لذت می بره.

-من تا امروز که حدود یک سال ونیمه که ازدواج کردم هیچ وقت احساس نکردم من خانم یک خانواده ام(اُه اُه چقدر قلنبه سلنبه! اییییی). دوستامون تا الان مجرد بودن و رابطه ام باهاشون مثل همه دوستای قدیمیم بود٬ اما دوستیمون با ستایش اینا فرق میکنه و خانوادگیه ٬ (چون من فکر نمی کنم با ستایش دوست صمیمی بشم)٬ خلاصه دیروز در نقش یک خانم خانه زنگ زدم از ستایش تشکر کنم (چون نصف تدارکات با اونا بود)٬ و هی تعارف و حرفای گنده گنده رد و بدل کردیم که من بعدش حالم بد شد! بی خود نیست که می گن ایرانی ها دروغ زیاد می گن٬ همین تعارف کردن ها که جزو ادب ایرانیه نود درصد دروغه که به هم تحویل میدیم. کاش تشکر ها ی بی ریا تر هم مودبانه بود. خلاصه که به اسم ادب کمی دروغ گفتم و کلی عذاب وجدان گرفتم.

۲. یک چیز جالب: عکس فاطمه*جویبا*ری رو تو عکسای وبلاگ دکتر جعفری دیدم!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها :

بيکارانه

چند روزه که به خودم استراحت مطلق می دم تا بالاخره با انرژی شروع کنم به درس خوندن اما هنوزم که هنوزه اون انرژی لازم برنگشته٬ اعتصاب امروز به فردا هم کشیده شد و کلاس های فردا هم تعطیل شدببینم فردا دیگه این استراحتم تموم میشه یا نه!
بنفشه هم دیروز اومد و منم بالا فاصله رفتم دیدینش٬ دلم براش تنگ شده بود. یک تخته نرد هم از طرف خانواده ی آقای همسر آورده بود که از کت و کول افتادم تا آوردمشُ طفلکی نمی دونم چطور آوردتش .
راستی دیروز به مناسبت استجم به آقای همسر ناهار دادم.
خدایاااااااااااااااااااااااااااااا همش بهت می گم اما الان اینجا می خوام بلند بگم که کمک کن همه ی دوستام ازدواج کنن و همشون فکر کنن از بقیه ی اطرافیانشون خوشبخت ترن.

*******************************************************************
با تمام اوضاع به هم ریخته ی سیاسی ایران برام جالبه که اینجا توی موزه لوور برای بار دوم نمایشگاه ایران می گذارندو جای دیگه کنسرت موسیقی سنتی ایرانی اجرا می کنن

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳
تگ ها :

دولت

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست            باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان وشرف صحبت جانان غرضست         غرض ار نیست وگرنه دل و جان ای همه نیست
منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش                که چه خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست 
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار           ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری               خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی                      فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن نشو از بازی غیرت زنهار                     که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست
دردمندی من سوختهُ زار و نزار                         ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی                         پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

صبح از ترس اعتصاب مترو ها، کلی زودتر راه افتادم و نیم ساعت زودتر رسیدم به "ا,کل نرمال سوپریور دو کاشان" این همه راه از ایران اومدم اینجا تا برم کاشان! خلاصه توی محوطه چندین مجسمه بود و داخل ساختمان روی کتیبه ی سنگی اسم دانشجوهای معروف اونجا رو حک کرده بودند، بماند که من اون چند تایی که دیدم رو اصلا نمی شناختم! 
بالاخره بعد از کمی چرخ زدن ساعت یک ربع به ده رفتم دنبال خانومه و با توجه به عکسش انتظار یک خانم درشت اندام و چاق رو داشتم اما با یک خانم کوچولو با صورت کپل مواجه شدم! برام با پاور پوینت کار رو توضیح داد و من ازش خواستم آزمایشگاه رو هم نشونم بده . نسبت به پارسال خیلی خیلی با تجربه تر شده بودم و از خودم خوشم اومد! بعد از معرفی کامل بر گشتیم توی اتاقش و انتظار داشت من بگم" خب حالا بعداز دیدن چند تا لابراتوار دیگه باهاتو ن تماس می گیرم "اما من گفتم الا و بلا من می خوام همین جا باشم اون هم گفت با کمال میل.
و من اون موقع از خودم انتظار داشتم که از ذوق نیشم تا بناگوش باز بشه و وقتی میام تو ی حیاط از خوشحالی تا ایستگاه مترو بدوم . اما اینقدر از آرامش لخت شده بودم که دلم می خواست همون جا روی چمن ها دراز بکشم و آروم بخوابم.
توی وبلاگ فیزیکی ای که به زودی راه می اندازم موضوع پروژه ام رو توضیح میدم.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳
تگ ها :

در انتظار فردا

۱.یاپازله خیلی آسون بود یا من خیلی ماهر شدم که یک روزه تموم شد!!! اما فکر کنم آسون بود.
۲. توی کامنت های قبلی کسی توجهی به دو خبر داغم نکرد ۱ یعنی اصلا جالب نبود؟۱ راستی هاله جان یک بار دیگه بخونی حتما متوجه می شی چون من هم باید دوباره عین همون جمله هارو برات تکرار کنم!
۳. این خانومه جواب داد دیگه فردا قطعی ساعت ۱۰ صبح می رم ببینمش. توکل به خدا.
۴ .شعر های حافظ را هر چند بار هم که خونده باشم اما وقتی بابای نازنینیم برام می نویسه انگار بار اول که می شنوم برام پر از پیامه.
۵.دعا کنید فردا از خوشحالی اینجا جشن راه بندازم. البته اگرم نشد ناراحتی نداره راضیم به رضای خدا ٬اما اگر بشه ه ه ه ه ...
  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱
تگ ها :

شهر خلوت می شود

۱. مونا هم اومد و رفت ٬ یک ماه ٬نه خیلی تند و نه خیلی کند گذشت. اما خوش گذشت . جای خالیشونو حس می کنم اما فکر می کردم وقتی برگردن٬ شهر ساکت میشه و می تونم بدون شیطنت درس بخونم اما امشب مهرناز میگه بریم بیرون برای همین دوباره برنامه گذاشتیم بریم همون کافه ی بازی که با مونا اینا رفتیم (جاشون دیگه حسابی خالی خواهد بود). آخر هفته ی بعد هم  برای همسر جان (فقط به خاطر سوگل این دفعه به جای آقای همسر میگم همسر جان !) و چند تا دیگه از دوستامون که آبانی هستن می خواهیم تولد بگیریم. خلاصه فعلا تا یک هفته هنوز شهر شلوغه!
۲. در راستای فرانسوی شدنم (اخبار گوش دادن و روزنامه خوندن) دوتا خبر خیلی جالب دارم:


اول اینکه یک سایتی هست که کیف های دو سه هزار یورویی شانل و دیور و گوچی و لویی ویتون و .... رو اجاره میده!!! حتی یک روزه! مثلا اگه یکی از این بندگان مارک توی مهمونی ها خواست چشم بقیه ی همنوعانشو در بیاره می تونه برای هر مهمونی یک کیف اجاره کنه! یا اگرم خواست بقیه خدای نکرده شک نکنن که مال خودش نیست و حتی دو هزار یورو هم نداشته تا طفلکی برای خودش کیف بخره می تونه ۱۵۵ یورو بده و کیف رو یک ماه اجاره که تا چشم همه ی محل رو در بیاره! بالاخره اونا هم دل دارن دیگه!!!!

دوم هم اینکه مردم دلسوز فرانسه دلشون برای رییس* جمهور محبوبشون یکه زنش این اواخر طلاقش داده سوخته و براش یک بنگاه همسر*یابی را انداختن!!!! کشته مرده های تیپ و قیافه ی ایشون (که اصلا به مقامش توجهی ندارن) تواین سایت مشخصاتشونو می نویسن تا جناب سار*کوزی از بینشون انتخاب کنه!!!!

۳.  راستی یادم رفت بگم که عروسک قشنگ من قرمز پوشیده خیلی دوسش دارم.
۴.برای اینکه برای بار سوم هم به جناب رحمتی افتخار بدم و اسمش رو تو بلاگم بیارم مینویسم که یک شب با مونا و فاخته و سعید و فنود(!!) بعد از شام اومدن خونه ی ما. ای دنیااااااا !
۵. مونا برام پازل آورده بود که چون می خوام این آخر هفته تمدد اعصاب کنم ٬ شروع کردم به چیدنش.
۶. دیروز به هماجون گفتم که به نیکی زنگ بزنه و بهش بگه که به من زنگ بزنه! (اینطوریاس دیگه) خلاصه کلی با هم حرف زدیم و مثل همیشه من از اون خبرام بیشتر بود٬ آخه همیشه دور بر من افراد بیشتری بودن و همشونم خبر ساز!!!
۷. خدایاااااااااااااااااااااااا این استج درست بشه ٬ سه شنبه قراره برم ببینمش از خدا می خوام اگر صلاحه درست بشه. آمین

  

نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
تگ ها :

من در آستانه ی تحول

۱.

ای بی خبر بکوش که تا صاحب خبر شوی
تا راه رو نباشی کی راهبر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کيميای عشق بيابي و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه عشق دور کرد
آنگه رسی به خويش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق بدل و جانت اوفتد
باله کز آفتاب فلک خوب تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
گر در سرت هوای وصالست حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی

۲. اااا علی رحمتی بلاگ منو از کجا پیدا کرده!؟!! خوب شد راجع بهش چرت و پرت ننوشته بودمااا!
۳. خوره ی خرید گرفتم٬ دم امتحانی سیر نمیشم از اینکه با مونا برم خیابونارو گز کنم!
۴. مونا که اومده فضای اطرفم یه رنگ جدید گرفته خصوصا که آمار همه ی این بلاگ نویس های شریف رو گرفتم الان دیگه خوندن بلاگاشون بیشتر می چسبه و انگار منم جزوشونم چون اسم استادا و اخلاقاشونم دیگه می دونم الان!
۵.فاخته خیلی پر انرژی و شاد و مهربونه٬ خوشحالم باهاش آشنا شدم.
۶. نیکی من انقدر توی جزیره ی کوچک خونه اش بهش خوش می گذره که کم کم تارک دنیا که هیچ تارک من هم شده. چند وقت پیش خواب دیدم که سه تایی شون با دوچرخه ازم دور شدن... روز به روز تجربه ها مون از هم دورتر میشه....افسوس.
۷. منم برای اینکه از  شرفیا کم نیارم!!! تا وضیعته استجم درست شد یه بلاگ فیزیکی راه میندازم
۸. دفتر خاطراتم که دیگه دیجیتالی شده بود الان با آی گوگل دیگه تقویم و برنامه هامم دیجیتالی شدند و کم کم کتاب خوندم داره جاشو به بلاگ خوندن می ده!! روز به روز بیشتر دارم حل می شم تو این فضای مجازی وبزگتر از همه ی حقیقی ها. من اعتقاد دارم هرچه فضا بزرگتر باشه ذهن آدم هم بیشتر رشد می کنه و فضایی بزرگتر از همین فضای مجازی نمیشناسم اما از اونجایی که تو این دنیا هیچی کامل نیست این فضای مجازی هم کمبود های خودشو داره.
با تمام بی حوصلگی باید برم کلاس زبان.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱
تگ ها :

اتفاقهای قشنگ

در غیاب آقای همسر دارم رادیو فرانسه گوش می دم٬ وقت غنیمته وگرنه وقتی برگرده باید خانه ی سبز ببینم و اگر بخوام اونطوری ادامه بدم دست خالی بر می گردم ایران.
چند روز پیش ساعت ۲ نصفه شب اومدم و اینجا و کلی نوشتم اما همش پرید و دیگه خوابم می اومد و دوباره ننوشتم. از دکتر رحیمی تبار نوشته بودم که چه موجود دوست داشتنی و نازنینیه و از جمع بچه های شریف که چقدر گرم و صمیمیه.
این چند شب که آقای همسر رفته بود اسپانیا مونا و فاخته اومدن پیشم٬ دفعه پیش هم که تنها بودم هما جون اومد...الان برام سوال شده که یعنی من اگه یه شب تنها بمونم قراره چه اتفاقی بیافته که خدا نمی گذاره حتی یک شب تنها بمونم٬ به بابا اینو گفتم ٬
گفت: خدا اینجوری با آدماست دیگه
به مونا می گفتم سال 79 که اومدی دانشگاه و آقای همسر و دیدی هیچ فکر می کردی یه شب خونش بخوابی!!!
یا وقتی از کلاس زبان بر می گشتم و اون شب مونا شام درست کرده بود با خودم می گفتم هیچ فکر می کردی اینجا در خونتو بزنی و مونا در رو باز کنه!!!
چقدر این دنیا در کنار تنگی و کمبودهاش اتفاقهای شیرین داره
راستی ای خدا که اینقدر مهربونیو این همه دورمو پر از فرشته کردی و نمی گذاری حتی یک شب تنها باشم٬ اگه به صلاحمه تورو خدا کمک کن این استج درست بشه..آمین.
آقای همسر می گفت از اون عروسک اسپانیایی ها پیدا کرده..الان کلی ذوق دارم عروسکم رو بگیرم
ای بابا بیاد دیگه ای آقای همسر.... هیچ ربطی به عروسک نداره ها!
وای راستی دو سه روز دیگه علی رحمتی میاد! کی فکر می کرد من علی رحمتی رو تو پاریس ببینم!!! این روزا همش تو سورپریزم!
امیدوارم با نتیجه ی امتحانا دیگه سورپریز نشم!!
راستی بنفشه رفته ایران٬ فال گرفتم براش اومد: دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
تگ ها :