کافه بازی

یکی از ایده های خلاقانه ی اینجا همین کافه ی بازی است که الان مدتی میشود که ما مشتری اش هستیم و هر یکشنبه شب چند ساعتی ما را از فکر درس و کار جدا می کند.
این کافه پر است از بازیهای فکری و تفریحی از قبیل منچ و مار پله و مونوپولی .. البته من هیچ کدام از این هایی که گفتم را بین بازیها ندیدم فقط خواستم بگویم بازیها از این قبیلند و گرنه میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!
هر بار از حجم بزرگ بازیها حیرت زده می شو م وحیرت آورتر اینکه تمام کارکنان کافه تک تک بازیها را از بر هستند. یک بار از یکی پرسیدیم چند تا بازی بلدی٬ گفت : ۵۰۰تا !!!
پس با اطمینان میشود گفت که حد اقل در قفسه های دور تا دور کافه ۵۰۰ نوع بازی مختلف چیده شده.
این یک شنبه که داشتم بازیها  را نگاه می کردم به بازیی بر خوردم که اسمش مراکش بود و آنطوری که از عکسهای روی جعبه بر می آمد موضوع بازی حول خرید و فروش فرشهای مراکش می گشت و به جای کارت هر کس تکه پارچه های کوچک با طرح فرش های مراکش داشت!
با دیدن این بازی دوباره داغ دلم تازه شد که چرا همه ی ممالک سعی در مطرح کردن خود و جذب توریست دارند٬ الا ما!! انگار ما فقط باید با شاخ و شونه کشیدن و تبلیغات منفی اسممان را در دنیا مطرح کنیم! افسوس!
چقدر لذت بخش بود اگر یک بازیی به اسم ایران هم بین آن همه جعبه ی رنگی جا داشت!
با معرفی این کافه هم خواستم یک روش جدید اشتغال زایی را معرفی کنم هم یک راه جدید برای معرفی ایران. حالا صدایم تا به کجا ها برسد٬ خدا می داند!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
تگ ها :

طومارانه

اووووف بالاخره از شر این امتحان مبهم که یه بیست روزی بود دست و پامو بسته بود خلاص شدم ! بی برنامگی محض اینقدر ذهنمو به هم ریخته بود که نمی تونستم بیام اینجا بنویسم و تنبلی محض هم اجازه نمی داد یه روز عزمم رو جزم کنم و برنامه بنویسم خلاصه هر چی بود خدا رو شکر گذشت و امیدوارم دیگه هیچوقت اینقدر خسته نباشم. هر چند این خستگی از دوری٬ مدتیه داره فلجم می کنه و اینجاست که می گم ارزششو نداره و برای همین سعی می کنم اوایل فوریه هر طور شده حتی برای یک هفته برم ایران.
امروز صبح باید می رفتم فرمانداری تا اقامتم را تمدید کنم یا به زبانی اجازه بگیرم که آیا بازم حق دارم اینجا بمونم یا نه حساب بانکیم را نشون بدم تا یک وقت فکر نکنن خدای نکرده اونا باید مجبور بشن خرج منو بدن! خیلی جای غم انگیزیه این فرمانداری همه غریبند و همه اومدن اجازه بگیرند! اونجا خیلی دلم خواست جایی باشم که اجازه ام دست هیچ کس نباشه. دلم خونه ام را خواست. این ها همه برای من مراحل فرسایشه که اصلا حاضر نیستم بهش تن بدم. من فقط اومدم اینجا تا رشد کنم و بعد از رشد بر می گردم تا به این فرسایش دچار نشم و هزار تا «تا» ی دیگه! 

این همه اینجا خدا خدا کردمو و بعدش که بهش رسیدم جشن راه انداختم اما آخر سر پشیمون شدم! داستان استجم را می گم. نمی دونم چرا یه موجودی در درونم شدید اصرار می کرد که نه این درست نیست ٬ این راهت نیست ٬ خلاصه بین اون همه بی برنامگی این خوره هم افتاده بود به جونم و احساس پا در هوایی داشتم هیچ جوری نمی تونستم صلاحم را تشخیص بدم. خدا هم که دستشو زده بود به سینه اش و می گفت عقل را بهت دادم برای همین موقع ها !!
خلاصه بعد از یک دو هفته خوردن مخ خودم و دیگران سوژه را عوض کردم . دیگه بقیه اش توکل به خدا.

این اواخر یک تعداد کثیری وبلاگ پیدا کردم که مادر ها برای بچه هاشون درست کاردن و لحظه لحظهی بزرگ شدن بچه اشون را با فیلم و عکس و متن ثبت می کنند و عاشقانه بچه اشون را دوست دارند برای هر کدومشون بچه اشون شیرین ترین بچه ی دنیاست. کار خیلی قشنگ و با ارزشیه اما تو این میون به چند تا نکته پی بردم:
۱.بچه هموتقدر که آدمو از زندگی میندازه به آدم زندگی میده!!
۲. آیا بچه ها قدر این همه محبت خالص مادرانه رو وقتی که بزرگ شدن می دونن؟ شاید این ثبت وبلاگی باعث بشه که همیشه بچه البته وقتی بزرگ شد به یاد تمام زحمتهایی که به پدر و مادرش داده باشه! البته اگر براش فرقی بکنه!!
و نکته ی سوم اینکه حالا حالا ها خیال ندارم وقتی که از چاله ی درس در میام خودمو بندازم تو چاه!!!

چد وقت پیش تلویزیون یک برنامه از مراسم مذهبیه یک فرقه از مسیحی ها نشون میداد که نفهمیدم کدوم فرقه بودن اما مراسم توی اسپانیا بود و یک چیزی بود فتوکپیه دسته های خودمون با همون علم که جای عکس امام حسین مجسمه ی حضرت مریم نشسته بود و با همون زنجیر که به جای اینکه به پیشت بزنن به پاهاشون بسته بودند و با همون رنگ سبز تند  سیدی اما جای همه ی رنگ های سیاه رو رنگ سفید گرفته بو حتی نحوی ی قدم برداشتنشون توی دسته عینا عین ما بود و همینطور ریتم آهنگ سنج و طبل دقیقِ دقیق. شنیدخ بودم که این مراسم ما تقلید از مسحیته اما شنیدن کی بود مانند دیدن!! با این توصیفاتی که کردم تقربیا میشه گفت مو نمی زد! الان اصلا حس بحث فلسفی و اینا ندارم و فقط می تونم بگم رو شدن دست این مراسم من را باز هم بیشتر از قبل  از این ظواهر  کند. اومدم بنویسم ظواهر توخالی یاد اون همه حضور قلب و صدق نیتی که می تونه تو دل عزادار ها باشه افتادم و به خودم این اجازه را ندادم.
هر کس به زبانی سخن حمد تو گوید        بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

کتاب مارکز را هم تمام کردم. هیچ نظری ندارم بدم چون حس مشترکی را انتقال نمی داد٬ بیشتر یاد پیام می افتادم! از قضا شبی که از دفاع دکتری شوهر ستایش بر می گشتیم دیدم پرینت کتاب دست پیام هم هست و خودش هم یاد خودش میافته! خیلی خوشش اومده بود.
کتاب عطر سنبل عطر کاج را هم تمام کردم. خیلی دلنشین و دوست داشتی بود و در مقایسه با پرس پلیس باید بگم که بیشتر خانواده اشون نماد یک خوانواده ی اصیل ایرانیه با تمام آداب و رسوم های مشترک. اما خانوادهی پرس پلیس به نظر من یک قشر اقلیت و خاصی از جامعه ی ایرانی را تشکیل میده. خلاصه که این کتاب آخری خیلی بهم چسبید.(مونا جونم مرسی) . خوش به حالش تمام وابستگی هاش تو آمریکا دورش جمعند۲ هفتاد نفر از فامیل! دیگه غمی نداره. خدا برای هم نگهشون داره.

خب اینم از تمام حرف هایی که علاوه بر همه ی مشغله هام یک یک ماهی بود که توی ذهنم وول میزد!!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۳
تگ ها :

محک

 هر چیز گرانی بی حکمت نیست ! اما  تا چه حد گران؟ قیمتی که جزء تفکیک نا پذیر تک تک مواد و دستمزد سازنده ی کالا هست جای خود. اما هزینه ی بیش از آن برارزش کالا نمی افزاید.پس لزوما بهای یک کالا نشان دهنده ارزش واقعی آن نیست. 


نابرده رنج گنج میسر نمیشود! اما تا چه حد رنج؟ رنجی که جزء تفکیک نا پذیر گنج هست و تا به حال با کمتر از آن رنج به آن گنج نرسیده اند٬ درست. اما رنج بیشتر آیا بر قیمت گنج می افزاید؟

به نظر من حکم رنج بیشتر٬ مثل پرداخت قیمت بیشتر است که عین ضرر کردن در معامله است. همانطور که ما به تفاوت پرداخت شده٬ تنها تاوان یک انتخاب نادرست است و بر ارزش کالا اضافه نمی کند. رنج بیشتر هم تاوان انتخاب مسیر نادرست است و بر ارزش گنج اضافه نمی کند.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
تگ ها :

خواسته

 و از نشانه‏هاى او اين است كه شما را از خاك آفريد پس بناگاه شما [به صورت] بشرى هر سو پراكنده شديد  (۲۰)

و از نشانه‏هاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد و ميانتان دوستى و رحمت نهاد آرى در اين [نعمت] براى مردمى كه مى‏انديشند قطعا نشانه‏هايى است (۲۱)

و از نشانه‏هاى [قدرت] او آفرينش آسمانها و زمين و اختلاف زبانهاى شما و رنگهاى شماست قطعا در اين [امر نيز] براى دانشوران نشانه‏هايى است (۲۲)

و از نشانه‏هاى [حكمت] او خواب شما در شب و [نيم] روز و جستجوى شما [روزى خود را] از فزون‏بخشى اوست در اين [معنى نيز] براى مردمى كه مى‏شنوند قطعا نشانه‏هايى است (۲۳)

 و از نشانه‏هاى او [اينكه] برق را براى شما بيم‏آور و اميدبخش مى‏نماياند و از آسمان به تدريج آبى فرو مى‏فرستد كه به وسيله آن زمين را پس از مرگش زنده مى‏گرداند در اين [امر هم] براى مردمى كه تعقل مى‏كنند قطعا نشانه‏هايى است (۲۴)

سوره روم

من فقط نشانه ی قدرت خدا می دونم نشانه ی دیگه ای نمی بینم... خدایا منظورت چه نشانه اییییه؟ من خیلی بهم فشار میاد که من نمیفهمم!

خدایا من رو در دسته کسانی که می اندیشند٬ می شنوند٬ تعقل می کنند٬ و دانشورند قرار بده تا هربار با خوندن این آیه ها این قدر از نادانی عذاب نکشم.

آمین

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٧
تگ ها :

من و وبلاگ

داستان من و وبلاگ نویسی من را یاد حس دور و آشنای کودکیم می اندازد٬ آن زمان که در مهمانی ها به اتاق بچه هم سن سال خودم در خانه ی میزبان دعوت می شدم. اول یک گوشه ای ساکت می نشستم٬ اگر همبازیم سر زبان دار و خوش صحبت بود که خیلی زود بازی بینمان شروع می شد و آنقدر غرق در اتاق و اسباب بازیهایش می شدم که ده دقیقه ده دقیقه رفتمان را به تاخیر می انداختم. اما اگر همبازی میزبان هم مثل خودم برای شروع بازی اقدامی نمی کرد و ساکت بود٬ بارها شده بود که مدتها جلوی هم بنشینیم و هیچ کدام هیچ حرفی نزنیم!
 روز اولی که با دنیای وبلاگ نویسی آشنا شدم ساکت یک گوشه ای نشستم و فقط خواننده بودم٬ آن موقع با اینکه دوست داشتم اما هیچ وقت فکر نمی کردم که من هم یک روزی وارد بازی بشوم. هر دو (من و وبلاگها)٬ ساکت نشسته بودیم و هیچکدام همدیگر را دعوت به بازی نمی کرد. تا اینکه بعد از سالها عرفانه ی گلم من را دعوت به بازی کرد٬ اوایل هنوز غریبه بودم و بارها تاکید می کردم که می نویسم تا نخوانید و این کلمه ی «روزنگار شخصی» را هم به تیتر اضافه کردم ٬ اما خب از آنجایی که نظر ها همیشه مشوق بزرگی برایم بود نظر دانی را باز گذاشتم٬ اما به زبانی به روی خودم نمی آوردم که نظرات را می خوانم و جوابی هم نمی دادم. اما الان که بازی گرم شده و به خانه ی جدید اخت گرفته ام کم کم این تیتر شخصی را هم بر می دارم و به همه ی نظرات جواب می دهم. 

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٥
تگ ها :

عطر

۱.بوی بهشت می ده این عطری که کشف کردم. هر چی این اواخر پول دور میریختم تا شاد بشم جواب نمیداد تا اینکه این مغازه رو یه روز که در جستجوی شادی  «قو کمقس» رو گز می کردم٬ پیدا کردم. هرچند که عطر نیست و «او دو توالته» و بوش خیلی نمی مونه اما من هی تجدیدش می کنم تا همیشه احساس کنم زیر یک بوته ی گل بهشتی نشستم.
رسیدن به خود و کرم و عطر زدن از نظر من یک عبادته٬ وقتی به بدن سالمی که خدا بهت هدیه داده توجه می کنی و بهش می رسی انگار خدا رو داری عملا برای این نعمتش شکر می کنی و مثل همه ی عبادتها بعدش احساس سبکی و آرامش داری تمام انرژی های مثبت رو به چاکراهای باز روحت دعوت می کنی
الان کشف کردم کنسانتره اش رو هم داره تا وقتی که نخوام ۶۸ یورو بدم و عطرش رو بگیرم این یکی رو هم امتحان می کنم.
۲. برای بار دوم از تقویم های شکلاتی که توی کتاب راز تولد وصفشو خونده بودم گرفتیم . هر جند توی هر خونه اش یک داستان اسرار آمیز پیدا نمی کنم اما تداعی حس پسر بچه ی داستان که اگه اشتباه نکنم اسمش «گیوم» بود٬ باز کردن هر خونه رو برام هیجان انگیز می کنه.
۳.حالا که بنفشه اصرار داره از دسته گل زیبایش بنویسم ادامه می دم که بعد از تولد که با تمام محبت بهش گفتم :«آخه می خواستم برای تو هم تولد بگیرم» گفت: «نه دیگه اینو نگو تولد وقتی برای منه که منم یه سهمی تو تدارکات داشته باشم».
به هر حال واقعیت اینه که ... هم فعلا فقط دوست و منم... و دوستی و ارزش و...در نتیجه اصلا عذر موجهی نبود! 
۴.اگه این اخلاق گرم ویلیام رو بشه به تمام آمریکایی ها تعمیم داد(با توجه به حرف سیما) باید بگم واقعا موجودت نازنینی اند با همه ی دانشجوها مثل دوستش حرف می زنه. چند روز پیش بعد از چند بار پرسیدن حالم باز میگه:« اما انگار خوب نیستی»
می گم :«نه به خدا(البته ای قسمو به فرانسوی بلد نیستما اما منظورم این بود!) خیلی خوبم». باز راضی نمیشه و میگه :«ناراحت نیستی که داری دوباره می خونی؟ احساس نمی کنی که وقتتو تلف کردی؟».
می گم: «نه٬ به هیچ وجه٬ هدف یاد گرفتن نه سریع تموم کردن».
با خوشحالی گفت:«آره٬ دقیقا همینه». اما باز انگار که راضی نشده باشه ادامه دادکه:« پارسال زبانت بد بود و دیر رسیده بودی و ...».
 منم اضافه کردم:« که شروع زندگی مشترک هم بود». 
اونم یاد خاطراتش کرد و گفت:« منم۲۵ سال پیش دقیقا بین مستر و دکترام ازدواج کردم».
اما نمی دونم چرا الان یه پسر ده ساله داره! شاید ته تقاریس.
۵. از اونجایی که همیشه ممنوع شدن چیزی جذابیتشو صد چندان می کنه٬ یا اصلا یه چیز بی ارزش رو خیلی با ارزش می کنه! یا یه چیز کمرنگ رو قرمز جیغ می کنه .. خلاصه به هر حال منم کتاب جدید م ا ر ک ز رو که و  ز ا ر ت محترم جمعش کرده دانلود کردم و به زودی خواهم خوند.   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
تگ ها :