نویسندگی

سلام.

چون دیر دیر می آیم هر بار باید سلام کنم!

همیشه عاشق دنیای نویسنده ها بودم. برایم مغری که در درونش یک زندگی مستقل از زندگی فرد جاری باشد خیلی مغز عجیب و غریبی می آمد. تا به حال بر عکس خیلی از دوستانم که حداقل در کودکی یک شخصیت داستانی در ذهنشان داشتند. هیچ داستانی در ذهنم شکل نگرفته. با این حال همیشه دوست داشتم که نویسنده می بودم.  بر این باور بودم که خدا وقتی علاقه ی نوشتن را به من می داد فراموش کرده که استعدادش را هم بدهد! اما احتمالا همین اواخر متوجه اشتباهش شده و علاقه را هم پس گرفته!
این را گفتم که توجیهی باشد برای دیر به روز کردنم!


  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
تگ ها :