جسته گریخته

اینطور که بویش می آید دوباره به غیبت صغری خواهم رفت! این هفته که همه اش شستم و تا هفتمین سوراخ خانه را تمیز کردم برای مهمانهایی که جمعه می آیند و ٢٠ روز می مانند.نمی دانم چرا این خانه ی چهل متری بعد از یک هفته هنوز کامل تمیز نشده! بدتر از پیر زن ها کار می کنم!
پارسال این موقع هما جونم اینجا بود، یک سال گذشت، مثل همیشه خیلی زود. شکایتی ندارم. خوشحال هم هستم از گذر تند زمان، تا زود تر به آرزوهایم برسم. یکی از آرزوهایم در آستانه ی بر آورده شدن است. یازده روز دیگر دفاع خ ش ا ی ا ر است. آرزو دارم باز هم بدرخشد.
روزهای خوبیست، همگی منتظر دفاعیم. همه داریم لباس می خریم. دلخوشی خوبیست در این دیار تنگ. با بنفشه و یاسمن رفته بودیم خرید. کیف پولم را زدند. در پاریس فقط کارم به پلیس کشیده نشده بود که شد! شب یاسمن و بنفشه آمدند پیشم. خ ش ا ی ا ر لس آنجلس بود، آن هم کجا! ناهار خانه ی عمو مجید. وقتی صدای عمو مجید را می شنوم چرا اشکم سرازیر می شود؟
یاسمن کلی دلبری کرد در این سه شبی که آمد پیش من. خانم را باید صبح با ماساژ بیدار می کردم! در دستشویی آواز می خواند و با لاک پشت نارنجیه ما نمایش اجرا می کرد! همیشه هم وقتی می گفت خیلی ممنونم قند در دلم آب می کرد. اینها را می نویسم تا هیچ وقت شیرین کاریهایش از یادم نرود، کاری ندارم که خانم سفارش داده در  دفترم در موردش بنویسم! خلاصه کلی کودک درونم شاد شد در کنار یاسمن. باید بیشتر ببینمش! اعتماد به نفسش را هم می ستایم.
بنفشه جونم خوبی؟ تو خیلی پیچیده ای سخته راجع به تو بنویسم! بوس.
خ ش ا ی ا ر باز هم کلی شرمنده کرد با سوغاتی هایش. خدایا هزاران بار شکر بیشتر از همیشه.

پ.ن. فعلا حوصله ندارم فرزند خوانده و هم اتاقی هایم را بنویسم!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٢
تگ ها :

بدون عنوان

از عشق "تو" لبخند می زدم،

از لبخندم عاشق شده بود.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها :

استفان هاوکینگ

یکی از روزهای ماه می یک ایمیلی به دست ما رسید از این قرار:

دانشمند بزرگ استفان هاوکینک در فلان ساعت در "اٍکل نرمال" ، سخنرانی دارد و از شما دعوت می شود و به قول این فرانسویها "لاب لاب لاب"!

از شما چه پنهان که با دیدن اسم استفان هاوکینگ قند در دلمان آب شد و قرار مصاحبه ای که برای تز در آن روز داشتم را به هم زدم تا حتما در این سخنرانی از دست ندادنی شرکت کنم. خ ش ا ی ا ر را هم از سر پایان نامه نویسی با خودم کشاندم تا نکند که این روز فراموش نشدنی را از دست بدهد.
خلاصه در آن باران اعصاب خورد کن پاریس با یک چتر شکسته برای دونفر راهی "اکل نرمال" شدیم.  و همچنان قند بود که در دلمان آب می شد. لحظه ای که جلوی در بسته زیر باران منتظر باز شدن در بودیم یک صندلی چرخ دار عجیب و غریب مجهز به چتر از فاصله ی یک متری ما رد شد. بله خودش بود! نیشمان تا بناگوش باز شد و کلی ذوق کردم١ حالا از این حادثه چه به من می رسید که ذوق کردم نمی دانم اما از اینکه هاله ام به هاله ی استفان هاوکینگ خورده بود مشعوف بودم!!
چشمتان روز بد نبیند که در را به روی ما باز کردند، ٩٨ درصد سالن از قبل پر بود! آن هم چه سالنی!!! در این عکس من ته ته سالن ایستاده ام

شانس اوردند که اینجا ایران نبود وگرنه هر چی فحش و بد بیراه بود نثار عدم برنامه ریزی و بی کفایتی و باز به قول فرانسوی ها "لاب لاب لاب" می شد!
گفتیم باز خدا را شکر که توانستیم وارد سالن شویم، هر چند که جایی برای نشستن نداشتیم. همچنان مشغول شکر بارگاه الهی بودیم که یک آقای محترمی رفتند روی سن و گفتند حال پروفسور ال می شود، بل می شود، اکسیژن کم می آید پس هر کس ایستاده لطفا برود بیرون و از مانیتور پروفسور را زیارت کند!
مگر می شد این روز تکرار نشدنی را تبدیل به یک فیلم "یوتیوب" بکنم؟ درجا نشستم کف زمین و بقیه هم به دنبال من! و همه با نیش باز از این شیطنت! القصه ما از سالن بیرون انداختنی نبودیم و نشدیم! بالاخره با کلی دبدبه و کبکبه پروفسور وارد سلن شد. بفرمایید ببینید:

سکوت تمام سالن را گرفته بود، همه بی صبرانه منتظر شنیدن سخنرانی بودیم. مو ضوع سخنرانی این بود " چرا باید به فضا برویم؟" ناگهان صدای دیجیتالی ای در فضا پخش شد: "?can you hear me" و سخنرانی شروع شد. برای بار دوم چشمتان روز بد نبیند که هر چه گوشمان را تیز کردیم و هرچه توان انگلیسی فهمی در درونمان بود را بیدار کردیم تا مطلب علمی بسیار جالبی از سخنرانی این دانشمند بزرگ نصیبمان شود نشد که نشد. اول فکر کردم ایراد از سواد کم بنده می باشد تا با دیدن این عکس در برگ های پرزنتیشن ( فارسی اش چه می شود؟) تمام حس علمی من زیر سوال رفت!!! حیف که دوربینم باطری نداشت تا از این عکس همانجا عکس بگیرم. البته شک دارم که اجازه می دادند، برای اینکه قبل از سخنرانی اعلام کردند به دلایل امنیتی و حق کپی و اینها نمی توانیم این سخنرانی را در شبکه بگذاریم باید رمز عبور داشته باشید!!!
آخر کار ما فهمیدیم که همانطور که کریستف کلمب رفت و رفت تا آمریکا را کشف کرد ما هم باید در فضا برویم و برویم تا شاید زندگی ای در کرات دیگر کشف کنیم!
ما را می گویی!! مانده بودیم با این همه آب قند در دلمان چه بکنیم!!  به من که یک دانشجو بودم فشار آمده بود نمی دانم آن نوابغ نوبلیست "اکل نرمال" که از قبل
٩٨ درصد سالن را پر کرده بودند چه حسی داشتند!!
یعنی آیا کسی به جناب هاوکینگ نگفته بود "اکل نرمال" یعنی کجا؟ یعنی آیا آقای هاوکینگ خبر نداشت یک جماعت فیزیکی در مقابلش نشسته اند؟. یعنی آیا ما همه سر کار رفته بودیم؟
با کلی قند و شکر رفیتم و با دهان باز وکلی "آیا" برگشتیم!!
این هم یک عکس دیگر برای سبک تر کردن فضا!!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤
تگ ها :

همان نوشته که قرار بود اسمش تولد باشد

پیش نوشت: اعتراف می کنم که عنوانی که انتخاب کردم ربطی به مطلب ندارد و مطلب را هم هنوز ننوشته ام (در حال نوشتنم) تا کلمه ی مناسبی را ازش برای عنوان انتخاب کنم.اما چاره ای نداشتم چون اگر مثلا عنوان را می گذاشتم «بارداری» باید خر می آوردم و باقالی بار می کردم!
و اما مطلب:

همیشه با شنیدن کلمه ی بارداری، یک خانم گنده ی سنگین با یک لباس بسیار گشاد که یک وری راه می رود و دستش به کمرش است، می آمد جلوی چشمم. اما در طول دوران این پروژه ی کذایی دوتا از محقق های آزمایشگاه باردار بودند و من فهمیدم که بارداری فقط یعنی یک شکم قلنبه که می شود با آن، درس داد، شلوار پوشید، خم شد، چمباتمه زد و خلاصه خیلی طبیعی بود!

همیشه با شنیدن اینکه فلانی بارداراست یاد نسخه ها ی دور و بری هایش می افتادم که فلان چیز را بخور فلان چیز را نخور، پایت را این وری بگذار آن وری نگذار، ویار کردی از کره ماه هم شده باید برایت لواشک و خاک و گچ فراهم کنند و چه و چه و چه! اما اینجا دیدم که با همان شکم قلنبه می شود هر روز ساندویج مرغ و غذاهای فریز شده خرید و خورد و حتی یک روز هم آشپزی نکرد!

همیشه  فکر می کردم  بارداری یک چیزی است که نباید به بابا گفت  که فلان خانم فامیل باردار است و بابا هم با ایما واشاره بگوید که فلانی باردار است! اما اینجا دیدم که  رییس و همکاران مرد همان خانمهای با شکم قلنبه مرتب با هم راجع به تاریخ تولد بچه و اینکه برنامه های مربوط به آن خانمهای با شکم قلنبه را با تاریخ تولد بچه هماهنگ کنند حرف می زنند.

همیشه فکر می کردم بارداری یعنی مرخصی، یعنی مردم گریزی اما اینجا دیدم که میشود باردار بود و تا یک ماه مانده به تولد کودک آمد سر کار و دو هفته بعد از تولد هم با کالسکه آمد و به همکاران شیرینی داد.

همیشه فکر می کردم الان با پیشرفت علم مگر کسی دیوانه است که درد زایمان را تحمل کند اما اینجا دیدم که سزارین یک واژه ی دور افتاده است!

و خلاصه اینکه چه دورانی با شکوهتر از دوران خلق یک انسان!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
تگ ها :