فاطمه!

این آخر هفته و دو روز قبلش حسابی مشغول بودیم. فاطمه و فهیمه ی خوشگل آمده بودند. من عاشق قیافه ی فهیمه ام!!

س ت ا ی ش مهمونی داد و سنگ تمام گذاشت. یک شب هم شام آمدند خا نه ی ما. یک شب هم شام در محله ی موفتار خوردیم. یکشنبه صبح هم رفتیم مونت مارت!

بنفشه هم آمده. فکر کنم حوصله ی آدم ندارد!

دیگر همین! فعلا حرفم نمی آید. بلاگ فیزیکیم را به روز کردم.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
تگ ها :

بازگشت

من بر گشتم. همراه با اولین قدمم در خاک فرانسه یک بغض نمی دانم چند کیلویی اما خیلی سنگین تالاپی افتاد روی من. به فاصله ی هر ۵ ثانیه یک بار یک پرده ی اشک جلوی چشمم را می پوشاند. به مامورین خوش آب و رنگ کنترل پاسپورت نگاه می کردم و با خودم می گفتم من حتی آن چادر مشکی پوش های اکثرا اخمو را هم دوست دارم.

خلاصه درد سرتان ندهم که لعنت به این دوری، لعنت.

دو روز اول قبل از شروع کارم به بشورو بساب و خانه داری گذشت. همراه با صدای قرآن برای تصفیه ی فضای بسیارسنگین دلتنگی. از دوشنبه ٢٩ سپتامبر رسما به عنوان دانشجو ی دکتری کارم را شروع کردم. و وبلاگ فیزیکیم را هم راه انداختم تا در آنجا روزانه های علمیم را بنویسم. این هفته بی اندازه از خودم راضی بودم هر روز ساعت ۶ صبح بیدار می شدم غذا می پختم دوش می گرفتم ورزش می کردم و ساعت ٨:٣٠ هم در آزمایشگاه کارم را شروع می کردم. رضایت شیرینی دارم هم از خودم هم از درس در پیش رویم.

خدایا من را به حال خودم رها نکن. آخه چند بار باید بهت بگم؟؟چشمک

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
تگ ها :