به خاطر پدرم


سلام

1- من نمیدونم بقیه هم مثل من هستند یا نه اما من همیشه قبل از نوشتن نوشته در ذهنم نقش می بنده. یعنی به یک موضوعی فکر میکنم یه نوشته در ذهنم حاضر می کنم و بعد می نویسم. الان که اینجا نشسته ام ذهنم پاکه پاکه!!
قصد بستن اینجا را به هیچ وجه ندارم اما با این همه مطلبی که باید در ذهنم جا بدم مطالب فرصت نمی کنند در ذهنم به صورت نوشته در بیایند. البته این برای خودم باعث بسی خوشحالی است! نشان می دهد تمرکزم بیشتر شده! شاید یکی از دلایل هم این باشد که من اصولا آدم کم حرفی هستم! (در این لحظه یاد نازنین افتادم!)
تا به حال هربار بعد از نظرات پدر عزیزم این صفحه را باز کردم که چیزی بنویسم اما حرفی نداشتم. این بار دیگر این شعر مجبورم کرد که بنویسم حتی اگر این چرندیات باشد!!:


یا مکن با وب نویسان دوستی
یا وبی بنویس کو در آرد پوستی

 

والا من مظلوم بی ازار را چه به پوست در آوردن!چشمک اما خب تلاشم را می کنم!


2- پدرم می پرسد که از پاییز پاریس بنویسم. هرچه فکر می کنم در نظرم مسیر هر روزه ام با کلی سگ های در حال قضای حاجت و خیل جماعت دوان دوان به سمت مترو یا اتوبوس، برایم مجسم می شود. اما جدیدا متوجه شدم که اینجا پیر دیوانه ر زیاد دارد! در خیابان خیلی زیاد افراد خیلی مسن را می توان دید که خل شده اند. مثلا نمونه اش یک خانوم بسیار پیر که هرروز صبح دولا دولا یک چرخ خرید درب داغان را دنبل خودش می کشد، سوار اتوبوس می شود و از یک جوانی کمک می خواهد که هم هنگام سوار شدن هم پیاده شدن چرخ دستی اش را حمل کند. یک بار باهاش هم صحبت شدم!
پاییز پاریس زیبا نیست. پاریس فضای سبز چشمگیری ندارد تا با برگریزان پاییز رنگ و وارنگ شود. هوا هم مرطوب است و خبری از لذت خرد کردن برگهای زرد در زیر پا نیست.

 

3- هفته ی قبل دانشجویان ایرانی پاریس دور هم جمع شده بودند. در آن جمع یک پسر دوستداشتنی هم بود به اسم داریوش که فقط مادربزرگ مادریش ایرانی بود و بقیه ی رگه هایش آلمانی. خودش را معرفی کرد:
داریوش هستم.دکتر می خوانم. آلمانی هستم.
چهره ی بسیار خاصی هم دارد. خیلی خاص. من اول که وارد شدم جا خوردم از عجیب بودن چهره اش اما بعد نمی دانم آیا حس عذاب وجدان از برخورد احمقانه ی اولم بود یا انرژی بی نهایت مثبت خودش که محبتم گل کرد. خ ش ا ی ا ر هم مجذوبش شده بود. پیام و ش ه رام هم همینطور! پس فکر کنم بیشتر انرژی خودش بود!
خلاصه بی نهایت برایم قابل تقدیر بود که سعی می کرد فارسی حرف بزند. بعد از همصحبتی با ما ما را برای ناهر همین یکشنبه که گذشت در منزلش دعوت کرد.
خودش سبزی پلو با ماهی پخته بود و بر خلاف خیلی از ایرانی های عقده ای دائما با چای و عسل پذیرایی می کرد. یک خانه ی نقلی داشت که در یک اتاق خودش و در دومین اتاق یک دختر آلمانی به اسم سارا زندگی می کرد.سارا و آنا دوستش هم در پذیرایی کمک می کردند و مدام چایی دم می کردند. همگی که اول 9 نفر بعد 7 نفر بودیم در اتاق 10-11 متری داریوش نشسته بودیم. آنا قوری چایی را آورد و گذاشت روی زمین و خودش هم چهار زانو نشست کنارش! نیکی می تونه که چقدر این ژست صمیمی را دوست دارم!لبخند

این فرانسوی ها اصلا به نشستن عدت ندارند. حتی روی صندلی. مهمانی می دهند . یک صندلی هم نمی گذاردن. همه 4-5 ساعت ایستاده با هم حرف می زنند! وقتی من راجع به این خصوصیت فرانسوی ها می گفتم. آنا گفت حالا که فرانسوی ها رفتند(دو نفری که از جمع کم شدند فرانسوی بودند) راحت بنشینیم روی زمین!
غیر از ما یک زن و شوهر ایرانی دیگر هم بودند. و یک دختر آمریکایی. که فرانسه اشان زیاد خوب نبود. با هم یک جمله فرانسه و یک جمله انگلیسی حرف میزدیم.

جمع خیلی خوبی بود مخلوطی از فرهنگهای مختلف . داریوش هم برایمان سی دی های عصار و و اشعار مولانا را گذاشته بود. عصر یکشنبه ی پر انرژی و خوبی بود.

4- پوستتان کنده شد؟چشمک

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
تگ ها :

چند تا عکس

۱-در مسیر هر روزه ی من به آزمایشگاه (لابراتوار، فارسیش چه میشود؟!!) یک خشک شویی هست که نمی دانم چه مذهبی دارد اما خدایش این شکلی است:


Image and video hosting by TinyPic

زن هم دارد. نکته ی جالب اینجاست که خدایش را گذاشته روی زمین پشت شیشه ی مغزه اش و هر روز برایش غذا می گذارد. به عبارتی روزی خدایش را می دهد. دیگر بیشتر از این نمی گویم تا به خدای آقای محترم خشکشوی بی احترامی نکنم! خودتان ببینید دیگر.


۲- یکی از زیبایی های پاریس نانوایی های دوست داشتنی اش است که ترکیبی از قنادی و نان باگت فروشی و ساندویجی های ماست. ساندویچ هایی که با نان همان نانوایی درست شده. کیک ها و شیرینی هایش هم خیلی خوشگل هستند. هر کدام یک اثر هنری هستند ببینید:


Image and video hosting by TinyPic


۳-باربی های  پلاستیکی که نمی دانم آیا باز آفت چین است و یا حس رویایی بچگی، اما به نظرم باربی های پلاستیکی امروزی اصلا به کیفیت باربی های دوران بچگی ما نیست. هر چه در ردیف باربی ها راه می رفتم . به خودم می گفتم به یکی از رویاهای کودکیت رسیدی قدرش را بدان! هر چه خودم را کوچک کردم تا از آنها لذت ببرم هر چند بی تاثیر نبود اما اصلا آنقدر شادم نکرد تا اینکه چشمم به یک سری باربی های سرامیکی افتاد!



Image and video hosting by TinyPic

این باربی ها دیگر برای بچه ها نیست برای کلکسیونر هاست. خیلی دوستشان دارم.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤
تگ ها :