تنبل

خسته ام می کنه این تنبل درونم.

باید به کوری چشم شیطون برم براش روسری بخرم تا کینه ام را دور بریزم.

باید کسانی را که نمی فهمم نادیده بگیرم.

حوصله ی آدم جدید و تعارف بی جا ندارم.

همه ی پیام ها را در سکوت رد و بدل بشوند بهتره.

تنبل درونم حوصله ی روابط کلامی نداره.

بعضی اوقات می گم کاش رشته ام فیزیک نبود.

تنبل درونم حال این همه درس سخت را نداره.

جاه طلب درونم بدون توجه به تنبل درونم باز هم بیشتر می خواد.

اما تنبل درونم تاب نمی آره.

 

ز دست تنبل و من هر دو فریاد

که هرچه من ببینم من کنم یاد!

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر تنبل و بر جد و آباد!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۱
تگ ها : اندرونی

سال نو مبارک

سال نو مبارک

انشا الله امسال سالی‌ پر از برکت، سلامتی‌، پیشرفت، موفقیت، شادی، سفر، رئیس جمهور لایق، رشد اقتصادی، کار، استخدام و مهمتر از همه پر از یاد و دوستی خدا باشد.

۱-بارها و بارها هوس کرده بودم آخر وقت در لابراتوار بلاگ بنویسم اما چون اینجا نه ویندوزم فارسی‌ است نه صفحه کلیدم، علایقم سرکوب شده بود تا اینکه امروز که در اتاق کاترین جلوی پنجره رو به درختان جوانه زده نشسته‌ام به یاد این سایت نازنین افتادم و این شد که دارم مینویسم.

۲-خ ش ا ی ا ر قبول نشد!  همچنان سکوتم! نمیدانم به خدا چه بگویم. راستش دلم نمیاید آنقدر بدجنس باشم که برای ناراحتی خ ش ی ا ر خدا را شکر کنم! اما خدایا به هر حال شکرت بخاطر داده‌هات و نداده هات.

۳- هم اتاقی‌هایم شروع کرده بودند به تک چرخ رفتن روی اعصاب بنده. اون پاسکال که اطلاعات عمومیش به سان همان مربای الکساندر بود!
الکساندر یک ضربالمثل فرانسوی یادم داده بود که ترجمه می‌کنم:
دانسته مثل مربا میماند هرچه کمتر داشته باشی‌ بیشتر (روی نان) پخشش میکنی‌.
دیگر از کمبود اطلاعات کارش شده بود هر روز من را یاد احتمال جنگ در ایران بیندازد و با کلی‌ افاضات برای من تحلیل سیاسی کند که اسرایل ال می‌کند و آمریکا بِل می‌کند و فرانسه به عراق در جنگ ایران و عراق کمک کرده بود و تازگی‌ها هم مد کرده که مجاهدین میخواهند حکومت ایران را بر بیندازند وسبزکلافه . امروز بهش گفتم ایران کشورم است چرا فکر میکنی‌ حرف از جنگ و انقلاب من را ناراحت نمیکند. مجاهدین هم در خواب به سر میبرند و هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. کاش واقعا به فرانسوی میتوانستم بگویم " هیچ غلطی"! خلاصه تا من میامدم درس بخوانم این جناب وقت من را میگرفت. علاوه بر این احساس می‌کردم به کار گروه ما حسادت می‌کند و این انرژی منفییی که میفرستاد آزارم میداد.
الکساندر هم که داشت از حریم خودش خارج میشد. به همین دلیل تصمیم به تعویض اتاقم گرفتم و الان در کنار استاد نازنینم کار می‌کنم. ادامهٔ داستان باشد برای فردا چون هم باید بروم و هم به طور ناگهانی موتور نوشتنم خاموش شد!!! جل الخالق! ولی‌ چه کنیم دیگر اینگونه است!!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٥
تگ ها :