شام در 130 متری زیر زمین! قسمت اول

یک هفته است که از لهستان برگشته ام. دوشنبه ششم جولای ساعت ٧:۵۵ صبح به سمت شهر کراکو پرواز کردم. علی رغم اصرار من خ ش ا ی ار هم تا فرودگاه آمد بدرقه ام. درسته که اصرار داشتم که نیاید اما این مقدار توجه و اهمیت دادنش واقعا برایم با ارزش است. خلاصه در فرودگاه کاشف به عمل امد که مراد، ارستید ، الیویه و هانری هم در هواپیمای من هستند. ( این سه نفر آخر از محققین ال. پی. ان هستند)

پرواز با هواپیمای ایزی جت بود که از شرکت های ارزان قیمت هواپیمایی است . اما هواپیمایش خیلی نو و تر و تمیز بود . در طول پرواز دو ساعته ی مان از "تکس فیری" داخل هواپیما عطری را که قبلا با خشایار نشان کرده بودیم برایش خریدم.

ساعت ده  صبح به مقصد رسیدیم و من چون باری نداشتم بلافاصله خارج شدم و از باجه ی اینترنت فرودگاه رسیدنم را به خانواده اطلاع دادم. گویا در این فاصله بقیه منتظر من شده بودند که با نیامدن من خودشان به سمت هتل حرکت کرده بودند.

محل اقامت من با بقیه ی فرانسوی ها فرق داشت کمی دور تر از مکان کنفرانس بود و هتل هم نبود، خوابگاه دانشجویی بود. از آنجاییکه کم مانده بود به خاطر کمبود بودجه من را این سفر همراه خودشان نبرند من ارزانترین همه انتخابها را انتخاب کرده بودم و از خیر این مدرسه و کنفرانس به هیچ قیمتی نگذشتم.

راننده ی تاکس یک کلمه هم انگلیسی بلد نبود. آدرس را نشانش دادم و راه افتادیم. جاده سر سبز و زیبا بود. همینطور که منتظر بودم جاده تمتم شود و وارد شهر شویم راننده گفت رسیدیم! یعنی چهره ی شهر همینه؟ یعنی اینقدر متفاوت؟ در حالی که این سوالها در ذهنم پرسه میزد با چمدان و لوله ی بلند و مزاحم پوستر به سمت ورودی خوابگاه حرکت کردم.

خوشبختانه بالفاصله کلید اتاقم را دادند و یک کابل هم برای وصل شدن به اینترنت گرفتم و از این بابت که اینترنت دارم بسیار خوشحال بودم. بعدا فهمیدم که هیچکدام از هم سفری ها در هتل هایشان اینترنت مجانی در اتاق ندارند!. شمارهی اتاقم ٣۴۵ بود و مسیرش کمی پیچی وا پیچ اما بالاخره رسیدم . اتق بزرگی بود یک راهرو گوتاه در ورودی قرار داشت که آشپزخانه بود و در حمام و دستشویی هم به آنجا باز می شد. و بعد وارد اتاق می شدیم که خیلی پر نور و تمیز بود با کلی کمد و یک تخت دوطبقه و میز و صندلی. از اینکه باز هم خدا من را جای بدی نفرستاده بود کلی شکرش کردمو بلافاصله دنبال "ساکت" کابل اینتر نت گشتم که پیدا نکردم. از آنجاییکه کابل به "ساکت" تلفت هم می خورد گفتم خب شاید این دوتا یکی است اما اینترنت کار نکرد و بسی پکر شدم.

بعد از یک دوش و کمی چرت زدن ساعت دو بعد از ظهر گرسنه به دنبال لقمه نانی از خوابگاه زدم بیرون. در تمام این مدت حس تازه ای داشتم. اولین بارم بود که در خوابگاه تنها و در یک شهر غریب پا می گذاشتم و همش به فکر بچه هایی بودم که تنها برای ادامه تحصیل از ایران خارج می شوند. حس آنها را کاملا درک می کردم. به شدت احساس تنهایی می کردم. اما این حس چند ساعتی بیشتر طول نکشید و در پایان ۶ روز سفرم توانایی این را داشتم که به تنها زندگی کردن ادامه بدهم. شاید هم چون نا خود آگاهانه اگاه بودم که این فقط یک سفر است و در طول کنفرانس دوستان فرانسوی را می دیدم. احساس غربتم از بین رفته بود.

در نقشه یک قسمتی را به اسم شهر قدیمی نامگذاری کرده بودند که مکان کنفرانس و مهمانی افتتاح کنفرانس هم در همان قسمت بود. نقشه به دست به سمت شهر قدیم راه افتادم. چهرهی جاده مانند شهر بعد از ده دقیقه پیاده روی از بین می رفت و اولین نماهای شهر کراکو مقابلم نمایان میشد و جواب سوالاتم داده میشد که نه! چهره ی شهر جاده مانند نیست و به تعریف کراکو شهر ساختمانهای کثیف و کهنه و قدیمی در ذهنم نقش می بست. با هر قدمی که بر می داشتم این تعریف عوض میشد و وقتی به قلب شهر قدیمی رسیدم کراکو شد شهر دوست داشتنی و زیبا!

ادامه دارد.

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۸
تگ ها :

سلام

سلام

_ دل و دماغ که نداریم.. پرسیدن هم ندارد.. نوشتن هم ندارد چون به اندازه کافی نوشته خواهد شد.
_ پس فردا می روم لهستان، کنفرانس فیزیک. قرار است یک پوستر ارائه بدهم.

_ حراج اینجا شروع شده و امروز می رویم یک نگاهی بیاندازیم دوتایی.

_ به فکرم زده بعد از گرفتن دکتری به امید خدا و خودم البته، برم یک فوق لیسانس فیزیک نظری بگیرم!!! شاید زده به سرم و بعدا از سرم بیفته! اما احساس کمبود می کنم در زمینه ی تئوری.

_ این وبلاگ هم زیاد ظاهرا به مذاق من خوش نیامده که انقدر دیر به دیر به روز می کنم. اما خب بودنش را ترجیح می دهم.

_ این فیس بوک هم مثل شراب و قمار می ماند، سودهایی دارد اما ضررش از سودش بیشتر است! خدا من را به راه راست هدایت کند. نصف سال اولم را آتش زدم خجالت هم نمی کشم. حالم بده... یک دارویی برای ترک سراغ ندارید؟

_ در برهه ی تازه ای قرار دارم ... دیدگاه هایم دارد تغییر شکل پیدا می کند مرز چهار چوب عقایدم عوض شده دیگر آهنی نیست. پلاستیکی شده ، راحت خم می شود. شاید این همان چیزی است که همه بعد از مدتی دوری از فضای ایران تجربه می کنند. خوب است یا بد است نمی دانم. اما همیشه از خدا می خواهم که من را به حال خودم رها نکند. دچار توهم و غرور هم نکند. درست زندگی کردن خیلی سخته. دردناکه.

_ باید برای خودم بنویسم و خودم را نقد کنم.. اینجا جایش نیست.

_ روزهای خوبی نیست در یک کلام... غصه دارم... دردمندم.

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها :