شام در 130 متری زیر زمین- قسمت آخر

از تعطیلات تابستانی من فقط فردا باقی مانده و به زور بیل و کلنگ خودم را آوردم در این صفحه که تا فراموشم نشده قسمت آخر سفرم را بنویسم.

دوشنبه روز اول مدرسه بود. لزومی نداره از سخنرانی ها بنویسم که خیلی طولانی و کسل کننده خواهد شد. تا ساعت ۶ سخنرانی بود و بعد از آن من برانامه داشتم که شهر را بگردم. دم در محل برگزاری کنفرانس کاترین(استادم) را دیدم که او هم می خواست با بقیه ی فرانسوی ها شام بخورد. برنامه ام را بهش گفتم و و گفت چون تولد خواهرش نزدیک است تصمیم دارد برایش گردنبند کهربا بگیرد.

لهستان پر بود از کهربا های قشنگ. یکی از سوغاتی های اصلی لهستان همین کهرباست در غالب زینت آلات و مجسمه های کوچک و آبژور . من از آنجایی که اخیرا یک گردنبند کهربا از ایران خریده بودم برای خودم چیزی نخریدم اما بعد از برگشت و مقایسه گردنبندی که برای هما جون خریدم فهمیدم میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است!

خلاصه با کاترین پیاده تا قصر معروف شهر دوست داشتنی کراکو پیاده رفتیم. و در راه کاترین کلی از اطلاعات عمومی اش را به من منتقل کرد. گویا در اطرف کراکو همان جایی قرار دارد که یهودی ها را سوزاندند و الان تبدیل شده به موزه. کاترین می گفت شاید تجربه اش برای یک بار در زندگی بد نباشد اما وحشتناکترین جایی است که تا به حال دیده. موزه و آثار باقیمانده از سوزاندن مثل تپه ای از موی کسانی که قبل از سوزاندن موهایشان را کوتاه می کردند تصور لحظه به لحظه ی این شکنجه را ممکن میسازد و همین آنرا به قول کاترین وحشتناک کرده بود.

از آنجایی که من کم حرفم و فرانسوی ها بسیار پر حرف در تمام طول راه کاترین حرف می زد و انقدر خوشان خوشان رفتیم تا قصر بسته شد و نتوانستیم داخل قصر را ببینیم اما در محوطه خارجی اش که روی یک تپه و کنار یک رودخانه به نام ویستا قرار داشت راه رفتیم و عکس گرفتیم که خیلی زیبا بود.

در راه برگشت رفتیم "میدان بازار" و کاترین از بازار برای خواهرش گردنبند و دستبند خرید و همان جا ایده ی خریدن کلی خرت و پرت رنگی در ذهنم تبدیل شد به خریدن کهربا که به نظرم با ارزشتر خاص تر و کم حجم تر بود. و پولم را هم دور نمی ریختم. بعد از خرید در یکی از رستورانهایی که به میدان باز می شد نشستیم و شام خوردیم و دقیقا سه ساعت حرف زدیم!!! تعجب نکنید این غذا خوردن فرانسوی ها معروفه اینقدر لفت می دهند که آدم دوباره گرسنه اش میشود!
ما خانمها را سرمان را بزنند، تهمان را بزنند باز خاله زنکیم حالا هر چقدر هم ادعای علم و تحقیق و برابری با مردان بکنیم! البته من که خیلی خوشم می آید و زنی که اینطوری نباشد به نظرم زنانگیش کمه! اینها که گفتم مقدمه ای بود به حرفهای آن شب من و کاترین که از فرزند خوانده ی ماریا که معلول از آب در آمد و بچه های سیاه پوست الیزابت حرف زدیم تا موزه های فلورانس و غیره!!

شب فکر کنم حدود های ساعت ده بود که برگشتم خانه و طبق معمول اینترنت و اخبار ایران و تلفن با خشایار.

از فردای آن روز بیشتر وقت به علم می گذشت که بسیار هم مفید و لذت بخش بود.. تا روز آخر که برنامه ی شام کنفرانس بود و یک گردش توریستی.. البته برعکس!

برنامه بازدید از معدن مشهور نمک که در نزدیکی کراکو قرار داشت و بعد طبق معمول تمام کنفرانس ها یک شام معمولا مجلل.

نمی دانم چرا تمام مدت تصور من از معدن غار بود و یاد غار علیصدر می افتادم. اما وقتی که رسیدیم آنجا تازه یادم افتاد من تا به حال معدن ندیده ام. تا چه برسد به این یکی که از نوع توریستی بود.

روزگاری یکی از منابع درآمد مهم کشور لهستان همین نمک بوده. نپرسید کی، که نمی دانم انگیزه ای هم برای گشتن ندارم ! فقط آنچه دیده ام را نقل می کنم.

پله های چوبی را تا ١٣٠ متر زیر زمین طی کردیم. همه جا نمک بود ، زمین ، سقف، دیوارها جالب اینکه از نمک مجسمه هایی ساخته بودند که بعضی هایش مال همان دوران قدیم بود که معدن چی ها ساخته بودند و به طبع خیلی ها یش هم جنبه ی توریستی داشت که نشان می داد معدن چی ها چطور کار می کردند و حتی در آن عمق اسب هم نگه داری می کردند.

و اما، و اما آنجایی که دهانم از حیرت باز مانده بود اینجا بود:

 

بله کلیسایی از نمک، به غیر از صندلی ها همه جا نمکیه، حتی لوستر هم از کریستالهای نمک ساخته شده. دیگر تصویر گویای همه چیز هست حرفی برای گفتن ندارم.

و حرف آخر اینکه یک رستوران بزرگ در همان ١٣٠ متری زیر زمین بود که شام کنفرانس را آنجا خوردیم و بعد از شام اساتید و بزرگان مراسم رقص لهستانی راه انداختند و استاد خودم هم به جمیع رقاصان پیوسته بود.

 

خلاصه اینکه شرمنده کردم و این قسمت آخر را بعد از دو ماه ارسال می کنم. خدا کمی به من قلم روان عطا کند. الهی آمین:)

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
تگ ها :

شام در صدو سی متری زیر زمین- قسمت دوم

یک هفته پیش قبل از رفتن به آلمان اینجا کلی عکس گذاشتم و ادامه ی سفر را مصور نوشتم اما همه اش پرید من هم بی خیال شدم و بستم.

دیشب از آلمان برگشتم . کنفرانس بین المللی آی سی ام بود و من هم یک پوستر داشتم. خلاصه الان خاطراتم قاطی شده اما سعی می کنم خاطرات لهستان را زنده کنم.

که البته زیاد هم سخت نیست چون خاطرات خارج کنفرانسی زیاد نیست. بیشتر وقتم در کنفرانس می گذشت. و اما:

اولین منظره ای که از قلب شهر قدیمی دیدم این بود:

این برج ساعت در کنار یک میدان چهر گوش بزرگ قرار داشت.. البته بزرگ که می گویم یعنی یک سوم میدان عزیز نقش جهان. اولین حرکت توریستی ام بالا رفتن ازپله های طاقت فرسای این برج بود. این عکس ها را از بالای برج گرفته ام:

یک ضلع این میدان بازار سر پوشیده ای بود که وجه نام این میدا ن هم بود، میدان بازار، اولین عکس العملم با دیدن بازار یک لبخند از سر ذوق بود و با هر قدم و دیدن رنگهای شاد و سوغاتی های دوست داشتنی بیشتر گل از گلم می شکفت و چمدان پر از سوغاتی را تصور می کردم. تصوری که فرصت عملی شدن نیافت.

 

بعد از کمی گشت وگذار در اطراف میدان ساعت مهمانی شروع کنفرانس نزدیک می شد و نقشه به دست راهی محل مورد نظر شدم. یک ساختمان قشنگ قدیمی بود  که گویا کاج کراکو بود و در حیاطش که از چهار طرف با سختمان محصور بود از ما پذیرایی شد. همگی کارت هایی را که اسممان رویش نوشته شده بود را به گردن انداختیم و لبخند زنان خوردیم و نوشیدیم. در آنجا با یک دختر قبرسی که در انگلیس درس می خواند دوست شدم به اسم مارینا. دوستی ای که ادامه پیدا نکرد. سه هفته می شود که ایمیلم را که برای تبریک تولدش فرستاده بودم جواب نداده. دبیر کنفرانس و مدرسه هم با تک تک دویست سیصد نفرمان دست داد و خوشامد گفت.

در راه برگشت با مارینا در میدان بستنی خوردم و به شوق پیدا کردن "ساکت" اینترنت به سمت خوابگاه حرکت کردم. و بالاخره "ساکت" اصلی را پشت پرده پیدا کردم و له له زنان به انترنت وصل شدم! خبر نداشتم تا این حد وضعم خرابه!!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٩
تگ ها :