پیتزا و مون کو!

مطلبی را که می خوانید یک ماه است نیمه کاره در دفتر یادداشت بلاگم خاک می خورد تا امروز که کامل کردم و پستش می کنم. (اواسط اسفند ٧٨)

     اول تشکر می کنم از عاطفه ی عزیز که همیشه بلاگشو می خونم و دکتر شدنش هم بهش تبریک می گم. از برادرمون(!!) علی هم تشکر می کنم بابت جمله ی قصارش!

   هفته ی قبل هفته ی خوبی بود برای همین حس نوشتنم را بیدار کرد تا ثبتش کنم. جمعه جشن فارغ التحصیلی دانشجویان لیسانس اکل ناسیونال شیمی پاریس بود. همان جایی که خ ش ا ی ا ر در لابراتوارش کار می کند. من آن روز از صبح تا ساعت ۶ داشتم آزمایش می کردم و تنها چیزی که دلم می خواست یک تخت گرم و نرم بود ولی خ ش ا ی ا ر اصرار داشت که برای این جشن که ساعت ٧ شروع می شد بماند و من هم حتما باشم. هر چه تلاش کردم که بدون من بماند نشد و مجبور شدم که یک پیتزای سبزیجات از نانوایمان به عنوان شام بخرم و راهی محل کار آموزی سابق خودم بشوم. کمی دیر رسیدم اما صحنه ای دیدم که اگر ۵ دقیقه دیر تر رسیده بودم نصف عمرم بر فنا می رفت! روی پرده ی آمفی تئاتر فیلمی در حال پخش بود: یکی از اساتید کله گنده و اتو کشیده داشت سر کلاس با بچه ها رقص گروهی می کرد و ترانه ای هم که با آن می رقصیدند موضوعات درسی بود. برای من که در محیطی بزرگ شدم که هم کلاسی ها هم همدیگر را به اسم فامیل خطاب می کردند دیدن چنین صحنه ای مثل دیدن قسمتی از زندگی اهالی مریخ بود!

    داستان از این قرار بود که دانشجویان لیسانس در روزجشن فارغ التحصیلی شان آزادند که هر کاری که دوست دارند بکنند، بچه ها هم در طول سه سال لیسانس برای همین یک روز آماده می شوند و بر همین اساس فارغ التحصیل های امسال یک فیلم ساخته بودند از رقص و آواز گرفته تا سوتی های اساتید و بچه ها و مهمانی های دسته جمعی خودشان. اساتید هم با بچه ها در این زمینه همکاری کرده بودند.

   و این ماجرا به همین جا ختم نمی شود. درست است که من از آن قسمت فیلم بیشتر از بقیه ی جاهایش لذت بردم اما قسمت های دیگر فیلم از نظر غیر قابل باور بودن مثل دیدن قسمتی از زندگی اهالی نپتون بود!!!

    من واقعا نمی دانم چگونه تعریف کنم و تعجبم را اینجا ابراز کنم. راستش رویم هم نمی شود! دردسرتان ندهم، هیچ و هیچ و هیچ گونه حریم استاد و شاگردی آنجا نبود به عنوان مثال استاد پروژه ی من به علاوه ی سه تا استاد مسن دیگر را به روی سن ( برنامه علاوه بر فیلم قسمت های زنده هم داشت) دعوت کردند. این مسابقه یک مجری داشت و یک دختر چیتان میتان که آنجا نقش جلب بیننده را اجرا می کرد و از اول تا اخر مشغول قر و قمیش آمدن بود. من می گویم قر و قمیش شما هم می شنوید اما شنیدن کی بود مانند دیدن! مثلا هر استادی که جواب سوالی را درست می داد می پرید می نشست روی میز جلوی استاد و استاد را می بوسید! در انتها استاد من برنده شد‌‌ و به عنوان جایزه یک بلیط رفت و برگشت به "مون کو " گرفت. کسانی که فرانسه بلدند که متوجه شدند برای بقیه هم شرمنده خودتان بگردید و پیدا کنید که ترجمه اش در بلاگ من نمی گنجد! همان دختر با قر و قمیش به محل مورد نظر هم اشاره کرد!!!  بقیه ی قسمتهای فیلم هم دست کمی از این مسابقه نداشت تا جایی که در یک قسمت دوتا از پسر ها بدون هیچگونه لباسی آمدند روی سن!!! حالا تعداد شاخهای روی سر من را تصور کنید!!!

   این برنامه قسمت قدر دانی هم داشت و به ترین های هر قابلیتی یک پیست طلایی جایزه می داند این ترین ها از درس خوان ترین و خنگ ترین بود تا س ک س ی ترین و الکلی ترین! خلاصه آن شب یکی از به یادماندنی ترین شب های من در پاریس بود و بیشتر از هر برنامه ی دیگری هم خندیدم هم تعجب کردم و هم ناراحت شدم! مخلوط عجیبی از حس های متضاد داشتم که تجربه ی جالبی بود.

    آخر هفته هم با بنفشه رفتیم کافه بازی و در بازی ای که انتخاب کردیم هر کدام آشپز بودیم و کارت های مختلف مواد غذایی مختلف بود و ما باید پیتزا درست می کردیم. بازی جالبی بود و آنقدر با شکم گرسنه پیتزای خیالی درست کردیم که دلمان طاقت نیاورد و شام با هم به یک پیتزایی ایتالیایی نزدیک ایفل رفتیم که خیلی خوردیم و خندیدیم و لرزیدیم! شب بسیار سردی بود.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
تگ ها :

نویسندگی

سلام.

چون دیر دیر می آیم هر بار باید سلام کنم!

همیشه عاشق دنیای نویسنده ها بودم. برایم مغری که در درونش یک زندگی مستقل از زندگی فرد جاری باشد خیلی مغز عجیب و غریبی می آمد. تا به حال بر عکس خیلی از دوستانم که حداقل در کودکی یک شخصیت داستانی در ذهنشان داشتند. هیچ داستانی در ذهنم شکل نگرفته. با این حال همیشه دوست داشتم که نویسنده می بودم.  بر این باور بودم که خدا وقتی علاقه ی نوشتن را به من می داد فراموش کرده که استعدادش را هم بدهد! اما احتمالا همین اواخر متوجه اشتباهش شده و علاقه را هم پس گرفته!
این را گفتم که توجیهی باشد برای دیر به روز کردنم!


  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
تگ ها :

به خاطر پدرم


سلام

1- من نمیدونم بقیه هم مثل من هستند یا نه اما من همیشه قبل از نوشتن نوشته در ذهنم نقش می بنده. یعنی به یک موضوعی فکر میکنم یه نوشته در ذهنم حاضر می کنم و بعد می نویسم. الان که اینجا نشسته ام ذهنم پاکه پاکه!!
قصد بستن اینجا را به هیچ وجه ندارم اما با این همه مطلبی که باید در ذهنم جا بدم مطالب فرصت نمی کنند در ذهنم به صورت نوشته در بیایند. البته این برای خودم باعث بسی خوشحالی است! نشان می دهد تمرکزم بیشتر شده! شاید یکی از دلایل هم این باشد که من اصولا آدم کم حرفی هستم! (در این لحظه یاد نازنین افتادم!)
تا به حال هربار بعد از نظرات پدر عزیزم این صفحه را باز کردم که چیزی بنویسم اما حرفی نداشتم. این بار دیگر این شعر مجبورم کرد که بنویسم حتی اگر این چرندیات باشد!!:


یا مکن با وب نویسان دوستی
یا وبی بنویس کو در آرد پوستی

 

والا من مظلوم بی ازار را چه به پوست در آوردن!چشمک اما خب تلاشم را می کنم!


2- پدرم می پرسد که از پاییز پاریس بنویسم. هرچه فکر می کنم در نظرم مسیر هر روزه ام با کلی سگ های در حال قضای حاجت و خیل جماعت دوان دوان به سمت مترو یا اتوبوس، برایم مجسم می شود. اما جدیدا متوجه شدم که اینجا پیر دیوانه ر زیاد دارد! در خیابان خیلی زیاد افراد خیلی مسن را می توان دید که خل شده اند. مثلا نمونه اش یک خانوم بسیار پیر که هرروز صبح دولا دولا یک چرخ خرید درب داغان را دنبل خودش می کشد، سوار اتوبوس می شود و از یک جوانی کمک می خواهد که هم هنگام سوار شدن هم پیاده شدن چرخ دستی اش را حمل کند. یک بار باهاش هم صحبت شدم!
پاییز پاریس زیبا نیست. پاریس فضای سبز چشمگیری ندارد تا با برگریزان پاییز رنگ و وارنگ شود. هوا هم مرطوب است و خبری از لذت خرد کردن برگهای زرد در زیر پا نیست.

 

3- هفته ی قبل دانشجویان ایرانی پاریس دور هم جمع شده بودند. در آن جمع یک پسر دوستداشتنی هم بود به اسم داریوش که فقط مادربزرگ مادریش ایرانی بود و بقیه ی رگه هایش آلمانی. خودش را معرفی کرد:
داریوش هستم.دکتر می خوانم. آلمانی هستم.
چهره ی بسیار خاصی هم دارد. خیلی خاص. من اول که وارد شدم جا خوردم از عجیب بودن چهره اش اما بعد نمی دانم آیا حس عذاب وجدان از برخورد احمقانه ی اولم بود یا انرژی بی نهایت مثبت خودش که محبتم گل کرد. خ ش ا ی ا ر هم مجذوبش شده بود. پیام و ش ه رام هم همینطور! پس فکر کنم بیشتر انرژی خودش بود!
خلاصه بی نهایت برایم قابل تقدیر بود که سعی می کرد فارسی حرف بزند. بعد از همصحبتی با ما ما را برای ناهر همین یکشنبه که گذشت در منزلش دعوت کرد.
خودش سبزی پلو با ماهی پخته بود و بر خلاف خیلی از ایرانی های عقده ای دائما با چای و عسل پذیرایی می کرد. یک خانه ی نقلی داشت که در یک اتاق خودش و در دومین اتاق یک دختر آلمانی به اسم سارا زندگی می کرد.سارا و آنا دوستش هم در پذیرایی کمک می کردند و مدام چایی دم می کردند. همگی که اول 9 نفر بعد 7 نفر بودیم در اتاق 10-11 متری داریوش نشسته بودیم. آنا قوری چایی را آورد و گذاشت روی زمین و خودش هم چهار زانو نشست کنارش! نیکی می تونه که چقدر این ژست صمیمی را دوست دارم!لبخند

این فرانسوی ها اصلا به نشستن عدت ندارند. حتی روی صندلی. مهمانی می دهند . یک صندلی هم نمی گذاردن. همه 4-5 ساعت ایستاده با هم حرف می زنند! وقتی من راجع به این خصوصیت فرانسوی ها می گفتم. آنا گفت حالا که فرانسوی ها رفتند(دو نفری که از جمع کم شدند فرانسوی بودند) راحت بنشینیم روی زمین!
غیر از ما یک زن و شوهر ایرانی دیگر هم بودند. و یک دختر آمریکایی. که فرانسه اشان زیاد خوب نبود. با هم یک جمله فرانسه و یک جمله انگلیسی حرف میزدیم.

جمع خیلی خوبی بود مخلوطی از فرهنگهای مختلف . داریوش هم برایمان سی دی های عصار و و اشعار مولانا را گذاشته بود. عصر یکشنبه ی پر انرژی و خوبی بود.

4- پوستتان کنده شد؟چشمک

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٥
تگ ها :

چند تا عکس

۱-در مسیر هر روزه ی من به آزمایشگاه (لابراتوار، فارسیش چه میشود؟!!) یک خشک شویی هست که نمی دانم چه مذهبی دارد اما خدایش این شکلی است:


Image and video hosting by TinyPic

زن هم دارد. نکته ی جالب اینجاست که خدایش را گذاشته روی زمین پشت شیشه ی مغزه اش و هر روز برایش غذا می گذارد. به عبارتی روزی خدایش را می دهد. دیگر بیشتر از این نمی گویم تا به خدای آقای محترم خشکشوی بی احترامی نکنم! خودتان ببینید دیگر.


۲- یکی از زیبایی های پاریس نانوایی های دوست داشتنی اش است که ترکیبی از قنادی و نان باگت فروشی و ساندویجی های ماست. ساندویچ هایی که با نان همان نانوایی درست شده. کیک ها و شیرینی هایش هم خیلی خوشگل هستند. هر کدام یک اثر هنری هستند ببینید:


Image and video hosting by TinyPic


۳-باربی های  پلاستیکی که نمی دانم آیا باز آفت چین است و یا حس رویایی بچگی، اما به نظرم باربی های پلاستیکی امروزی اصلا به کیفیت باربی های دوران بچگی ما نیست. هر چه در ردیف باربی ها راه می رفتم . به خودم می گفتم به یکی از رویاهای کودکیت رسیدی قدرش را بدان! هر چه خودم را کوچک کردم تا از آنها لذت ببرم هر چند بی تاثیر نبود اما اصلا آنقدر شادم نکرد تا اینکه چشمم به یک سری باربی های سرامیکی افتاد!



Image and video hosting by TinyPic

این باربی ها دیگر برای بچه ها نیست برای کلکسیونر هاست. خیلی دوستشان دارم.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤
تگ ها :

 

من واقعا مانده ام که کسانی که تند تند بلاگ مینویسند وقت از کجا می آورذند؟؟ یک سری از بلاگ ها که در محل کار نوشته می شود که دیگر معرکه است. دو صفحه و اندی نوشته حتما دو ساعت و اندی هم فکر کردن می خواهد. دارم به این نتیجه می رسم که یکی از دلایل عقب ماندگی کشور ما همین افتخار وبلاگ نویسی اش هست. اصولا ما ایرانی ها یکی هم خود من عادت داریم غر بزنیم. بلاگ راه می اندازیم با نیت خیر اصلاحات غافل از اینکه اگر به جای آن همه حرف و حدیث و باید و نباید کمی دلسوزانه تر کار کنیم  شاید گل بهتری به سر مملکتمان زدیم!
اگر من روحانی بودم و اگر هنوز روحانیت احترامی داشت و اگر هنوز وجدانی بیدار بود وبلاگ نویسی در محل کار را حرام اعلام می کردم!
برای من هم که خانه محل دوم کار است با این آشپزی پایان ناپذیر! پس در خانه هم به جز بعضی آخر هفته ها دیگر وقتی ندارم. حتی وقت نقش بستن نوشته در ذهنم را هم ندارم! خدا را شکر البته!

الان یک سه ساعتی می شود که نشسته ام پای رایانه به قصد وبلاگ نویسی اما باز هم تر جیح دادم این وقتم را بگذارم به یادگیری. که اتفاقا هم بسی مفید واقع شد.آخر سر برای اینکه این حس نوشتن را بیدار کنم گشت مختصری در بلاگها زدم و حاصل این سه ساعت و اندی تصمیم این چند خط کوبنده شد!!!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
تگ ها :

بدون عنوان

واقعا حرفی برای گفتن ندارم!

بیشتر به بلاگ فیزیکم می رسم. توی حیاط خلوت خونه ام زیاد وقت نمی کنم بیام.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦
تگ ها :

فاطمه!

این آخر هفته و دو روز قبلش حسابی مشغول بودیم. فاطمه و فهیمه ی خوشگل آمده بودند. من عاشق قیافه ی فهیمه ام!!

س ت ا ی ش مهمونی داد و سنگ تمام گذاشت. یک شب هم شام آمدند خا نه ی ما. یک شب هم شام در محله ی موفتار خوردیم. یکشنبه صبح هم رفتیم مونت مارت!

بنفشه هم آمده. فکر کنم حوصله ی آدم ندارد!

دیگر همین! فعلا حرفم نمی آید. بلاگ فیزیکیم را به روز کردم.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
تگ ها :

بازگشت

من بر گشتم. همراه با اولین قدمم در خاک فرانسه یک بغض نمی دانم چند کیلویی اما خیلی سنگین تالاپی افتاد روی من. به فاصله ی هر ۵ ثانیه یک بار یک پرده ی اشک جلوی چشمم را می پوشاند. به مامورین خوش آب و رنگ کنترل پاسپورت نگاه می کردم و با خودم می گفتم من حتی آن چادر مشکی پوش های اکثرا اخمو را هم دوست دارم.

خلاصه درد سرتان ندهم که لعنت به این دوری، لعنت.

دو روز اول قبل از شروع کارم به بشورو بساب و خانه داری گذشت. همراه با صدای قرآن برای تصفیه ی فضای بسیارسنگین دلتنگی. از دوشنبه ٢٩ سپتامبر رسما به عنوان دانشجو ی دکتری کارم را شروع کردم. و وبلاگ فیزیکیم را هم راه انداختم تا در آنجا روزانه های علمیم را بنویسم. این هفته بی اندازه از خودم راضی بودم هر روز ساعت ۶ صبح بیدار می شدم غذا می پختم دوش می گرفتم ورزش می کردم و ساعت ٨:٣٠ هم در آزمایشگاه کارم را شروع می کردم. رضایت شیرینی دارم هم از خودم هم از درس در پیش رویم.

خدایا من را به حال خودم رها نکن. آخه چند بار باید بهت بگم؟؟چشمک

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٤
تگ ها :

حفاری

شب قدر است و طی شد نامه ی هجر

سلما فیه حتی مطلع الفجر

 

هم نوشتنم می آید هم نمی آید. به نظر من نوشتن باید خود جوش باشد اما هرچه منتظر این جوشش و مطلبی شدم خبری نشد تا اینکه الان در این شب قدر اقدام به حفر ذهنم می کنم تا بلکه آب باریکه ای بجوشد.

سفر دو ماهه ام رو به اتمام است. جمعه ی این هفته بر می گردم. خدا را شکر دوماه فرصت کافی ای بود برای ترمیم روحی و جسمی. تا آنجایی که در توان داشتم از فضای خانه دور نشدم و از انرژی پدر و مادرم سرشار شدم.

من الان باز هم مطمئن ترم که عاشق این خاکم و حتما می خواهم بر گردم. بر اسا س فیلم راز که یکی از اتفاقهای خوب این سفر بود دائما مشغول تصور کردن خا نه ی 150 200 متری سه اتا ق خوابه ی چوب کاری شده در یکی از مناطق کم سر و صدا و خوش آب و هوای تهران با یک چیدمان آرامش دهنده هستم. یکی از دلایلی که بیشتر به این عشقم ایمان آوردم حرف بنفشه بود وقتی که گفت: من اصلا ایران را دوست ندارم و وقتی که به من خیلی بر خورد!

اگر خانه ی همسایه ی من زیباتر از خانه ی من باشد من سعی در زیبا تر کردن خانه ام می کنم نه اینکه در خانه ی همسایه ام ساکن شوم! این هم جمله ای بود حکمت آموز از اینجانب.

تنها مشکل این میان خ ش ا ی ار می باشد که همچنان به خط و نشانهای دوساله ام ادامه خواهم داد!

ما بر می گردیم و در دانشگاه استخدام می شویم و کارخانه ... را با خ ش ا ی ا ر راه می اندازیم در ایران عزیز.

مرجان این سفر خیلی زیاد بود! نه اینکه زیادی ها! زیاد! و این خیلی زیاد خوب بود. لذت می برم از صمیمیتش و از اینکه جای یک خواهر را پر کرده. دوست خانه زاد شده! نه پذیرایی نه تعارف نه هزار تا دنگ و فنگ دیگر که توی این سفر اگر حوصله ی هر چیز را داشتم حوصله ی این یکی را نداشتم !

امیدوارم و صرفا امید وارم که دوستان دیگرم که خیلی کم دیدمشان من را در این سفر درک کرده باشند و ناراحتشان نکرده باشم.

از تنهایی مگریز، به تنهایی مگریز، گه گاه  آنرا بجوی و بدست آور و به آرامش خاطر مجالی ده. ( مارگوت بیکل)

در این سفر به دنبال تنهایی آمده بودم و چه قشنگ که به شبهای قدر تمام شد.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱
تگ ها :

ایرانم

نمی نویسیم اما دلیل نمی شود که نباشیم! غیبت ضغرایمان کبری شد از آنجاییکه غیر از این صفحه ی مجازی از راه نگاه و آغوش و حضور می توانستم با عزیزانم باشم. همیشه فکر می کردم من هم اگر از ایران دور باشم بلاگ می نویسم، انگار شرطی شده ام!! نمی نویسم پس ایرانم!

این ننوشتم پدر عزیزم را خوش نمی آید و من هم که خوشم به خوشی پدرم این چند خط را می نویسم تا بعدا که نوشتنم بیشتر آمد بگویم از تهران و ارومیه و تبریز و استراحت مطلق!

پ.ن. رمضان مبارک!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →