خلا

بالاخره آرزوری دیرینه ی خانه داری رو امروز تا حدی عملی کردم و از صبح مشغول بشور و بساب و بپز بودم به همراه مدت مدیدی اتو کردن.از آنجایی که به قول مامانم کار خونه تمومی نداره این قصه سر دراز دارد٬ ولی اولین روز واقعیه خانه داری حسابی به من چسبید.
دیشب خواب می دیدم رفتم پیش نیکی و  اونجا خیلی شاد و پر انرژی بودم٬ آقای همسر هم از دور داشت شادیه من رو نگاه می کرد.
من در دوری و تنهایی تحلیل می روم٬ و الان در خلا کوتاه مدت درس ٬مانده ام که این همه جای خالی در وجودم را کجا پر کنم.

خدایا کوتاهش کن.

آمین.

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٦
تگ ها :