دیدار تازه

1. مراد خیلی مهمون نواز بود، خوابگاهش هم خیلی بزرگ و راحت و قشنگ بود. کلی دلم برای بنفشه سوخت ، خیلی تبعیض نژادی  قائل شدن!!

دست پختش هم خیلی خوب بود مرغ رو تکه تکه کرده بود با بادمجون پیاز گوجه فرنگی تفت داده بود و با برنج خوردیم. می گفت اسمش هست سوته.

 

2. دیروز ظهر رفتم فرودگاه دنبا ل مونا. با یک دوستش به اسم فاخته اومدن< یک پسر دیگه هم از هم کلاسی هاشون اومده بود فرودگاه. با هم تاکسی گرفتیم و تا دم خونشون رفتین و منتظر صاحبخونه شدیم خوشبختانه زودتر از قرارمون رسید خیلی هم مرد خوبی بود خلاصه خونه ی نقلی و با معماری خاص پاریسی رو ازش تحویل گرفتیم . با اینکه به مونا آمادگی داده بودم اما باز شکه شده بود که چقدر کوچیک و قدیمیه ولی هممون کف کرده بودیم که چقدر خوب یک تخت دونفره، کاناپه، تلویزیون، میز، 4 تا صندلی ، دوتا کمد، گاز، ظرفشویی، حموم و دستشویی رو توی 10 متر جا داده و جا برای رفت و آمد هم هست!!! تازه به قول فاخته آخرش جا هم اضافه اومد! همه وسایل خیلی تمیز بود و از همه ی اینها بهتر محله اشون بود که خیلی خوب بود هرچی مغازه و مارک و مرکز خرید بود دورشون ریخته دیگه اصلا لازم نیست برای خرید زیاد از خونه دور بشن.

بعد از جا به جا شدن با هم رفتیم موسسه شونو پیدا کردیم و کلی هم راه رفتیم اما با اینکه دیر رسیدیم اما حداقل مسیر رو یاد گرفتیم خوشبختانه فاخته بر خلاف من و مونا جهت یابی و نقشه خونیش خوب بود! خلاصه دیگه یک ساعت مونده بود به افطار که کارمون تموم شد و دیدم دیگه میمیرم بخوام گرسنه برگردم خونه و خودمو افطار پیششون دعوت کردم و اگر آقای همسری در کار نبود شدیدا دوست داشتم که شب هم اونجا بمونم ( جا میشدم!!!) و افطار نون و پنیر مفصل با خرما های خوشمزه و سوپ آماده ی باز هم خوشمزه خوردم و کلی لذت بردم .

روز خیلی خوبی داشتم شب با تمام خستگی اما خیلی شارژ و پر انرژی برگشتم خونه. خودم تعجب می کردم که چقدر دیدن دوستم توی روحیه ام تاثیر داشته و باز ایمان آوردم که من در غربت خیلی زود پیر خواهم شد. من به تک تک کسانی که دوستشون دارم احتیاج دارم.

 

3. از فاخته دیروز یک درس جدید گرفتم اینکه تو فیزیک مهمتر از دانش نحوه ی فکر کردنه. مهم نیست اگر وارد یک گروه جدید بشم و چیزایی که اونا می دونن رو ندونم مهم اینه که در لحظه درست فکر کنم و حتی این تازه واردیمو امتیاز بدونم چرا که من ابزارم با اونا فرق می کنه!

 

4. هرچی فکر می کنم اصلا نمی تونم کار هستی رو تو جیه کنم کاری که کرده از خورشید هم روشن تر بوده که نباید می کرده ، اصلا نمی  تونم حتی باهاش همدردی کنم و اصلا نمی دونم چی تو مغزش می گذره . تو دوستای من این کار محال بوده محال. اینقدر هم یک دنده هست که می دونم باز به مسیرش ادامه میده! هستی جان ناراحت نشو کسی تورو نمیشناسه اما از دستت عصبانیم در حد خودم.

 

5. این روزای آخر ماه رمضون گیج میزنم، خدا کنه جمعه عید بشه ای خداااااا

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۸
تگ ها :