روزانه

همیشه می دونستم محرمات خوراکی ( مشروب و خوک) فقط برای ضررش نیست و یک نماد برای مشخص شدن کسانی که پایبندن . امروز بعد از خوندن داستان جالوت و اینکه خدا با آب یک رود امتحانشون کرد دوباره این موضوع تو ذهنم جرقه زد که الان که هر روز یک جالوتی نیست که بگه الان خدا می خواد شما رو با آب این رود امتحان کنه هر کس بخوره یا به یک جرعه کفایت نکنه نافرمانی کرده و از ما نیست.الان این محرمات و رعایتشونه که هر روز حکم اون رود رو داره. هر کسی تو هر گروهی باشه یه نمادی از اون گروه رو همراه خودش داره... یه نماد ظاهرا بی معنی مثل رنگ  یا کلاه یا گردنبند...این نخوردن هم به سادگی همین نماد ها و همون آب بی ضرر روده.

امروزهواشناسی گفته بود هوا نیمه ابریه.. خبر خوبی بود بعد این چند روز بارندگی و سرما .ولی وقتی صبح پرده رو زدم کنار گفتم احتمالا منظورش این بوده که تا نیمه توی ابرید!

برای رفتن به کتابخونه به یاد آوریه خوب آقای همسربه جای مترو با اتوبوس رفتم . برای رسیدن به ایستگاه اتوبوس باید از روی پل می رفتم اون طرف رود سن توی راه به خاطر این همه زیبایی خدارو خیلی شکر کردم.. یاد اون روزا افتادم که درسامو افتاده بودم و شدیدا افسرده بودم و خودم رو مجبور به دیدن زیبایی های مسیرم می کردم و از بزرگراه صدر که قیطریه رو می اومدم بالا خدا رو برای این همه نعمت و زیبایی شکر می کردم.هی!چقدر همه چیز عوض شده

مسیر اتوبوس هم بسیار مسیر خوبی بود مماس به رود می رفت تا کتابخونه و اکثر ساختمونهای زیبا هم دور رود متمرکز شدن... برج ایفل هم از طبقه ی اول به بالا صد در صد توی مه پنهان شده بود اگر اون آقای عرب مزاحم هم کنارم ننشسته بود لذت دیدن مناظر زیبا تکمیل بود! بعد از پیاده شدن آقای محترم تونستم برگردم و داخل اتوبوسم نگاه کنم و دیدم که ریم هم توی اوتوبوسه.

کتابخونه بر خلاف همیشه به خاطر تعطیلات خلوت بود و بعد از مدتها توی اتاق کوچک و سوت و کور دانشگاه درس خوندن ، محیط اونجا خیلی بهم چسبید.

کنار پنجره ی بزرگش نشستم تا از بیرون هم بی نصیب نباشم! وقتی همه ی سوالهامو از ریم پرسیدم دیدم چقدر من جلوترم و خلاصه نه تنها تلنگری نشد که شل تر شدم!

کم کم پیش بینی هوا شناسی هم داشت درست در میومد و رفت و آمد مردم بد جوری آدمو هوایی می کرد طوری که واقعا سرم از درس خوندن درد گرفت و زدم بیرون

به بهانه ی گرفتن کادوی اشانتیونم از ایو روشه رفتم مرکز خرید همون نزدیکی که خانومه گفت نمی دیم  منم از فرصت و داشتن دوربین استفاده کردم و از تمام چیزای قشنگ و مبتکرانه ی مغازه ها که همیشه می دیدم و دوربین نداشتم عکس گرفتم .

با مترو برگشتم که برم قو کمرقس تا برای تولد پیام کادو بخرم. یه کمربند چرم 22 یورویی رو از حراج خریدم 10 یورو الان هم احتمالا با پیام بریم بیرون تا کادوشو بدیم و  روز پر بارم تموم میشه

این هم عکسهای امروز:

 

.   
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳
تگ ها :