همان نوشته که قرار بود اسمش تولد باشد

پیش نوشت: اعتراف می کنم که عنوانی که انتخاب کردم ربطی به مطلب ندارد و مطلب را هم هنوز ننوشته ام (در حال نوشتنم) تا کلمه ی مناسبی را ازش برای عنوان انتخاب کنم.اما چاره ای نداشتم چون اگر مثلا عنوان را می گذاشتم «بارداری» باید خر می آوردم و باقالی بار می کردم!
و اما مطلب:

همیشه با شنیدن کلمه ی بارداری، یک خانم گنده ی سنگین با یک لباس بسیار گشاد که یک وری راه می رود و دستش به کمرش است، می آمد جلوی چشمم. اما در طول دوران این پروژه ی کذایی دوتا از محقق های آزمایشگاه باردار بودند و من فهمیدم که بارداری فقط یعنی یک شکم قلنبه که می شود با آن، درس داد، شلوار پوشید، خم شد، چمباتمه زد و خلاصه خیلی طبیعی بود!

همیشه با شنیدن اینکه فلانی بارداراست یاد نسخه ها ی دور و بری هایش می افتادم که فلان چیز را بخور فلان چیز را نخور، پایت را این وری بگذار آن وری نگذار، ویار کردی از کره ماه هم شده باید برایت لواشک و خاک و گچ فراهم کنند و چه و چه و چه! اما اینجا دیدم که با همان شکم قلنبه می شود هر روز ساندویج مرغ و غذاهای فریز شده خرید و خورد و حتی یک روز هم آشپزی نکرد!

همیشه  فکر می کردم  بارداری یک چیزی است که نباید به بابا گفت  که فلان خانم فامیل باردار است و بابا هم با ایما واشاره بگوید که فلانی باردار است! اما اینجا دیدم که  رییس و همکاران مرد همان خانمهای با شکم قلنبه مرتب با هم راجع به تاریخ تولد بچه و اینکه برنامه های مربوط به آن خانمهای با شکم قلنبه را با تاریخ تولد بچه هماهنگ کنند حرف می زنند.

همیشه فکر می کردم بارداری یعنی مرخصی، یعنی مردم گریزی اما اینجا دیدم که میشود باردار بود و تا یک ماه مانده به تولد کودک آمد سر کار و دو هفته بعد از تولد هم با کالسکه آمد و به همکاران شیرینی داد.

همیشه فکر می کردم الان با پیشرفت علم مگر کسی دیوانه است که درد زایمان را تحمل کند اما اینجا دیدم که سزارین یک واژه ی دور افتاده است!

و خلاصه اینکه چه دورانی با شکوهتر از دوران خلق یک انسان!

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱
تگ ها :