همراهی با غافله

سلام

١.شروع می کنم به نوشتن به این امید که نوشتن فراموشم نشده باشد!! خب تا جمعه چیزی نمانده و ما بسی هیجانزده اییم که چه می شود... این اواخر واقعا سرمان گرم بود مخصوصا در فیس بوک دیگه همه سبز شدند به جز ما.. حوصله ندارم در این باره بنویسم فقط خواستم شور و هیجان این روزها را ثبت کنم... کاش ایران بودم... از دست دادم.

٢. الیویه، محقق دوست داشتنی و پر انرژی ای که پارسال در اتاقش کار آموزیم را می گذراندم در هوا پیمای ایر فرانس بود... دلم برای دختر کوچکش که عکس و نقاشیش به دیوار اتاق و صفحه ی کامپیوترش بود کباب شد... پر از شور و شوق زندگی بود... خدا رحمتش کند. چند وفت پیش قول داده بودم یک مطلب با عنوان هم اتاقی هایم در اینجا بنویسم که عملی اش نکردم.. قصد داشتم از الیویه و فیلیپ بنویسم از این دو محقق همراه و همکار و دوست و پر انرژی... یک هفته است فیلیپ سر کار نیامده... نمی دانم چطور دوباره پا در آن اتق خواهد گذاشت...  همیشه به فیلیپ می گفت : فیلو کوچولوی من...از دیشب که فهمیدم از فکرم بیرون نمی رود.

٣. کمتر از یک ماه دیگر می روم لهستان... خوشحالم.

 


 

  
نویسنده : سین الف نون الف ز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩
تگ ها :