کعبه ی عزیز

الان از یک خواب بعد از ظهر سنگین بیدار شدم. در خواب یادم آمد که مسجد الحرام در پاریس است. ناگهان دلم برای کعبه تنگ شد. خودم را سرزنش می کردم که چرا این همه مدت که اینجا هستم٬ نرفتم.
در خواب بیدار شدم و آمدم در وبلاگم یک نوشته ی یک خطی نوشتم. موضوعش را انتخاب کرده بودم:
" یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم"
و مطلب از این قرار بود:
یادم باشد به مسجدالحرام بروم!
حتی با جزییات یادم می آمد که هما جون که اینجا بود با هم به زیارت می رفتیم و فاخته را هم برده بودم زیارت!
...
و در این لحظه هیچ چیز به اندازه ی فضای زلال مسجد الحرام من را آرام نمی کند. واقعا دلم تنگ است.

 

 

/ 6 نظر / 42 بازدید
محمد امین

بيشتر از 4 تا خواننده داري، احتمالا خيليا مثل من فقط RSS سايتتو ميخونند

هاله

منم که سرم بزنن تهم بزنن همش اینجام[نیشخند]وااای ساناز نمیدونی تو مسجدالحرام نشستن و به کعبه نگاه کردن چه صفایی داره.انشالله هر چه زودتر قسمتت بشه بری[گل]

realcuckoo

سلام گلم[لبخند] منو کلی دعا کن[ماچ] گزینه ی 4[نیشخند]

عرفانه

دروغ نگفتی تو خواب که. واقعا هم هست. یار در خانه... خونه ی دل... حالشو میبری من چه تند تند میخونم خونه تو؟! نیست که فصل امتحاناس، آدم بیشتر فرصت میکنه بیاد اینترنت. زندگی باید کرد: هماهنگ- مفید- آگاهانه خوب تند تند مینویسی فرشته کوچولو. مردم وقت نمیکنن بخونن پستاتو آخه.

عاطفه

سلام ساناز جان چقدر قشنگ نوشتی. دلم خواست.

مرجان

استفان دیگه! [قهقهه]